ما زنده از آنيم که آرام نگيريم ...   

نبش ِ قبری که مرده ندارد . نداشت !

یا حکایت سنگی بر گوری

      پویا عزیزی

قبل از این که اقدام به هرکند و کاوی کنم ، بیش تر سعی می کنم نقش خودم را در این متن ایفا کنم که آن هم در حد و اندازه های یک نبش کننده ی قبر است . قبری که معلوم ام نیست هنوز مرده ای توی خودش دارد  یا نه ؟! و اگر درون خودش به غیر از خلاء چیز دیگری دارد و آن چیز دیگر زنده به گوری اگر نیست پس مرده ای ست . بیش تر سعی بر همین دارم که برسم به آن موجودیت درونی ، اگر باشد و این بودن اش را که دریافتم سعی بر مرده یا زنده یافتن اش دارم ، چه که اگر مرده باشد نه قصد گریه کردن و زاری بر مزارش را دارم و یا اگر بودن اش نابود است ، آنی نیستم (نباشم)که بر قبر بی مرده گریه سر داده باشم و تازه مثل خیلی نقش های دیگران مرده شور این و آن و سرمزاری خور این آن نباشم . باری تمام این شیون و زاری و کند و کاو مربوط است به آن چه پساغزل نامند!

گرچه با آمدن نیما و درک او در حد توانایی ام بر قبر شعر کلاسیک و به خصوص بر قبرستان قوالب کلاسیک بارها و بارها کلاه از سر برداشته بودم و به احترام ، سکوت کرده بودم و بودند، اما این مرده انگار گریه کن های بی مزد و مواجب بسیاری دارد و انگار که مرده نباشد و شهید . که زنده است همیشه انگار و راه اش هم که الی ماشاالله . عده ای راه اش را ادامه داده اند،  عده ای در این راه بسیار داده اند و این مرگ را و این قتل بزرگ را انگار باور نداشته اند یا اگر داشته اند به کین خواهی مقتوله راه اش را بی راه رو نگذاشته اند که استخوان ها در قبر هم ... ادامه داده اند تا قاتل خود از پای در بیاورند . ای نیمای قاتل ! قاتل قوالب کلاسیک ! دیدی که که زنده اند و این پدر کشی دچار خودت شد . آفرین شاملوی قاتل ! که نیما را کشتی! و قالب نیمایی را کشتی ! و من با همان کلاه برداشته و همان احترام می دیدم شان که با آن دندان قروچه ی لعنتی کلمات شان را ادا می کردند آن ها که بر این مزار بسیار می گریستند . مزار کی ؟! می گویم :

آخ! بی چاره ادبیات کلاسیک ! یعنی وا مصیبتا شعر کلاسیک ِ بعد نیما !به احترام کلاه بر می دارم دوباره در سیر خطی ای که نیما همیشه نقطه ی پایان آن است و پس از نیما همه ی کلاسیک سرایان بر گوری بی مرده گریسته اند . می گویی نه ؟! من که باور نمی کنم !

من به او گفتم :

زق زخم را به حافظه ام حس کردم

بارانی سمج بود

آن چه پیش از آن باران آمده بود

پیدایی نحله های جدید در ادبیات و به خصوص شعر بی شک حاصل دگرگونی های اجتماعی و فلسفی ست که نمود خود را با تاثیر بر ادبیات به نمایش گذاشته اند و صحت و سقم این گفتار را می توان در تطبیقی تاریخی بررسی نمود . با این حال در این بررسی ها چند فاکتور مهم را باید مورد توجه قرار داد که یکی مساله ی زمانی پیدایش نوع های تازه است که بیش تر از دید های هم زمانی و در زمانی تاریخی در خط سیری خطی یا غیر خطی به آن پرداخته می شود و اصل آن بر پایه ی دگرگونی های ساختاری اثر پی ریزی شده است . منتقدان و قدما در نگاهی ساده به شعر پیش از این ، شعر را از لحاظ ساختمان به کند و کاو نهاده و در آن سازه های بیرونی و درونی را معرفی کرده اند که البته هر دوی این سازه ها در طول زمان نسبت به شرایط مختلف زمانی و مکانی دچار تغییر و تحول های متفاوت شده اند که نه تنها در ادامه و دنباله ی هم بوده اند بل که کامل کننده و تمام کننده ی رسالت یکدیگر در دوره های مختلف زمانی بوده اند . ساختمان هایی که در دوره ای زمانی ، پویا و پر جنب و جوش بوده ، با پیدایش سازه های تازه تر بر گور خویش سنگینی سنگی مرمرین را کشیده اند .

آن چه سیر تحول غزل فارسی را از آن روز که بخشی از قصیده بوده تا زمان مشروطه و  پس از آن باعث شده مد نظر نگارنده ی این سطرها نیست اما بی گمان این سیر زمانی و تحولات اش را بی ارزش نمی داند چرا که مهم ترین آثار فارسی و در واقع مشهورترین آن ها در قالب غزل و در همین بازه ی زمانی شعر سروده اند ، لیک آن چه مهم تر است و مربوط است به مبحث این مقاله را سعی می کنم که پی بگیرم و آن تاریخ نزدیک تری به ما دارد.

شاعران پس از مشروطه با زمزمه های تجدد فرهنگی و بروز مدرنیتهو تفاوت نوع زندگی و حتا ابزار زندگی به ضرورت هایی که اصلن فردی نبود به صرافت رهایی از قالب سنگ شده ی غزل و کمکم از غزل سرایی به چارپاره سرایی و عده ای نیز مثل عشقی، لاهوتی ، رفعت ، کسمایی و خامنه ای ، به بلند و کوتاه کردن وزن و دست بردن در ساختمان قوالب افتادند . اما این ضرورت از یک سو به جایی باز می گشت که شعر کلاسیک و غزل در نوع خاص خودش طی سالیان سال و قرون متوالی آن چنان آزموده دست مالی شده بود که دیگر چیزی جز و سیله ای برای به رخ کشاندن توانایی های شاعر به دیگران نبود و کار را به جایی رساند که حتا بازگشت ادبی هم نتوانست از این مهلکه جان اش را به در ببرد و اصولن چیزی که عمر تاریخی اش سر می اید نمی توان به زمان های قبل بر گرداندش چرا که زمان های قبل حال نمی شوند دیگر . از سویی دیگر ظهور و حضور مدرنیته و آشنایی شاعران متجدد و با سواد و آشنا به ادبیات غرب و به خصوص نیما که حکم ضرب المثل چون که صد آمد نود هم پیش ماست بود .

البته در این بررسی در زمانی نگارنده سعی دارد به تحولات شعر موزون فارسی آن هم در بخش مربوط اش به این مقاله کند و کاو کند و این نبش قبر بیش تر به خاطر یافتن مرده ای ست و اثبات بود یا نبودش در زمانی دیگر و کاری به کار شعر سپید و بی وزن سزایان فعلن ندارد .

نیما اگر چه تمام آرمان های کلاسیک سرایان را بر هم ریخت اما به درستی انقلاب بزرگی در موزون سرایی شعر فارسی بود . انقلابی بود با پایانی بر بازه ی زمانی ارایه شده . یعنی معتقدم پس از نیما انقلاب ادبی مهمی در موزون سرایی شعر فارسی شکل نخواهد گرفت چرا که انقلابی مهم تر شعر فارسی را به سوی بی وزن سرایی برده است ، که با پایگاه مستحکم ملی و جهانی اش سنگی ست بر گوری که نیما کنده بود . با این اوصاف جز این که بگویم هر شعری موزون را در قالب کلاسیک در هر زمانی که سروده شود و این زمان سرایش حتا بعد از انقلاب نیماباشد ، از لحاظ ساختار بیرونی متعلق به دوره ی تاریخی قبل از نیما می دانم، حتا اگر پیش روی های درونی اثر بسیار متحول شده و به روز باشد . 

 

نیما ساختار بیرونی و درونی شعر موزون را به حد توان دگرگون نمود و ساختار گشایی او راه را برای ادامه ی حیات ساختارهای ما قبل از خود دشوار ساخت . باز هم اعتقاد من بر این است که در ادامه ی جریان کلاسیک ، شعر نیما از لحاظ ساختار بیرونی فراروی کرده است پس آن چه در قبل از خودش داشته است را دراین زمان درون قبری از قبل آماده چال می کند و عدم حیات اش را اثبات می کند . ای نیمای قاتل!کجایی که هنوز یک عده ای مرده شورند و یک عده سر مزار مقتول می گریند و عزاداری می کنند و می گویند نمرده ، بماند که ما ایستاده ایم این جا به تمام شان می خندیم در حالی که عینک مان را تمیز می کنیم و می گذاریم روی بینی مان و بعد کمی جابه جایش می کنیم و سپس کلاه مان را می تکانیم و در حالی که روی سرمان میزان اش می کنیم (خوش حال از این که برش نداشته اند )با قدم های قرص دور می شویم و مواظب ایم که کفش های واکس زده مان خاکی نشود که شاملو گفت : شاعر باید کفش واکس زده بپوشد . اما مثل مدرنیته که مرگ سنت است . قالب نیمایی مرگ قالبی به نام غزل است . که پسا غزل این را در برخی واگشایی های ساختاری اش دریافته است اما در این میان قرار است از چی فراروی کند ؟! می رسیم ؟!

از سوی دیگر رفتارهای نیمه مدرن و فرا سنتی ای که در طول دهه های اخیر از سوی غزل سرایان اتفاق افتاد و بیش تر در قالب تکنیک و تصویر سازی و فضا سازی ودر گونه ای روایت پردازی که همه و همه در قالب ساختار درونی ست که بیش تر شبیه همان نبش قبر مرده ای ست که نیست . تمامی این دگر گونی ها هر چند رفتار ادبی بخشی از جامعه ی ادبی ما را رقم زده است اما بیش تر در حاشیه پردازی های معمول و اساسن دار حاشیه شعر مدرن ایران حرکت کرده است و با سماجت و لجبازی و البته با حمایت سیستماتیک قوی و ایدئولوگ قالب به حالت وانمودگی رسیده است . زنده نیست ! وجود ندارد و اما بودن اش را به رخ می کشد . ومثل کسی که خودش را آن قدر به مریضی می زند تا علائمی از مریضی را پیدا می کنداما در واقع مریض نیست و فضای مریض بودن را وانمود می کند .

غزل سرایان پس از نیما و در واقع موزون سرایان پس از شاملو دارند نشان می دهند که می کوشند تمام تجربه های زمانیو روابط شان را وارونه کنند و برای این مقاومت شان گاه گاه زبانی و نامی ابداع می کنند .

فلسفه علم هرچه باید نیست ، مثل احساس دوستم داری

یک نفر در تنت تکان ام خورد ، حس نوستالژی بیداری 

مرد در من که ادکلن می زد تا خودت را شبیه من باشی

رژ شدن روی صورت بیکن ، صبح عالی بخیر نقاشی! 

می روم سمت کار ، تو باشم ، روی مرگم غرور پاشیده !

می تکانم تو را که زن بشوم ، تو مرا روی تخت خوابیده ! 

نصف من را به درد می پیچد توی دستان خسته ام آچار

یک کتابم که توی ذهنم گیج ... هایدگرب در تقابل گفتار  

چمدان بسته می شود در من ، تو برو با همان کثافت که ...

از خودم پرت می شوم اینجا توی ازادی روایت که ... 

حرف هرگز نمی زند من را ، از درختی که مثل مجنون بید

من خودم را به مرگ خواهم زد ، مثل خرسی که در تنم لرزید  

گرد هرگز نمی شوم تکرار خون لغزنده ی تو پاشیده

هی زمینگیر می شود خورشید ، تا گالیله مرا نچرخیده  

هی پدیدار می شوی در من ] هی مرا دور می زند هوسرل

تو نویسا نمی شوی بس کن با ید از نو بسازم ات ، کنسل 

عشق مثل ترانه ای مضحک توی شب های لخت تابیدن

مثل سه های پشت هم پل شد ، تا مرا زنده درد، آبیدن ! 

از ایفل پرت می شوم بالا ، در هابرماس می شوم انکار

هی لیو/تار می شوم در چین ، حین وضعیتی پسا/ دیوار  

کم کم از عشق می زنم بیرون لذتم را به متن خواهم داد

ساختاری که ظاهرن گیجم ، در سخن فید می شوم این بار  

یک بلیط تکنویی که برفیدم در یوییکهای لپ شدن برراک

در خبر های داغ اندرسون که مرا سعی می کند آوار 

یک نفر توی قصه خوابیدهتا مرا خط خطی کند راوی

هی به تو فکر کی کنم ... هرگز !هی به تو فکر می کند ... انگار ! 

در خودم اتفاق می افتمخ مثل از چشم های تان لیوان

نعره هایی که باز می سوزی روی اندام خسته ام سیگار

 

ژولیا درد می کشد در من تا به باختین فرار خواهم شد

می چکم روی گونه ی سیسکو ، فمنیستی که درد را تکرار 

حالم از زندگی بهم خوردی ، بال هایی که می پرم شب را

می سقوطی به آن چه می باید ،دست از چشم های من بردار 

اما پس از بحث های درزمانی و هم زمانی پیرامون ساختار بیرونی شعر فارسی و سیر تطور این موجود به تر می بینم وارد موضعی دیگر شده و بحث را در ساختار درونی غزل معاصر پی گرفته و از این راه به آسیب شناسی نحله ای به نام پسا غزل بپردازم . گرچه اسم انتخابی برای این نحله خیلی اسم با مسمایی نمی دانم اما این پیشوند که در ابتدای کلمه ی غزل آمده است برای خودش بارهای متفاوتی دارد که می تواند آن چه را که متمایز می کند از ماقبل خود ، بیش تر مربوط اش هم کرده باشد و در واقع کلمه ی هسته را که اسمی پتانسیل دار است را ریشه دار می کند . پسا غزل ؟

من کاری به تعریف و ارایه ی توضیح و تفسیرات بانی و بانیان این کلمه ندارم . بل که می خواهم بررسی های خود را از دیدگاهی نظری و شخصی ارائه دهم . درست در همین معنی کردن کلمه است که اولین چالش مفهومی را متوجه می شویم . در تعریف باید بگوییم پساغزل چه چیزی ست ؟ پساغزل قالبی ست متفاوت ؟ نیست! ساختاری ست متفاوت ؟  که قابلیت بررسی های تاریخی به ما می گوید نیست و در برسی های ادبی هم در ادمه خواهم گفت که پسا غزل ساختار متفاوتی هم نیست ، و دقیقن تمام این ها را نمی توانیم بگوییم و هر چیز دیگری را هم بگذاریم نمی توانیم بگوییم . چون این پیشوند لعنتی همه چیز را ارجاع می دهد به هسته ی اسمی. یعنی چیزی به نام غزل و ما را وادار می کند که ریشه های ترکیب جدید را در اسمی قدیم تر یابیم و ناچارمان می کند که به مقایسه ی ان چه از قبل بوده و آن چه تازه است احتمالن و بی شک درک این تقابل های میان همین از قبل بودگی و تازگی ست که می توان موجودیت آن چه تازه است یا متمایز را به رخ کشاند . بودن اش را اثبات کرد . یعنی بودن اش را  منوط به داشتن تفاوت  می کند  با پیشینه ای که دارد و به آن ارجاع می شود . پس به بررسی این تفاوت ها احتمان خواهیم پرداخت و گاه گاهی هم مجبور می شویم پرسه هایی در شاخ و برگ های دیگری بزنیم شاید .

من پسا غزل را در دسته ای جای گذاری می کنم که دسته ی خودش است یعنی جای گاهی که نه در حد جزئیت و فردیت یک ساختار یا قالب که جایگاهی ست در کلیت یک جامعه موشکی از یک سکوی پرتاب موشکی جامعه ی موزون سرا . جامعهی غزل سرا .، که هریک خرده فرهنگ های خودشان را داند و اصلن وجودشان منوط به این خرده فرهنگ بودن است . پسا غزل خرده فرهنگی در بستر فرهنگی بزرگ تری ست شاید . خرده فرهنگی که در ساختار درونی خود مدعی ست ، مدعی تفاوت هایی با فرهنگ جامع عصر خویش .

پسا غزل مدعی ست که به جای متن ابزاری و گزارشی موجود در غزل های پیش از خود متنی نویسا و مخاطب محور استو این نگرش ظریفانه ی رولان بارت را در خود پرورش داده است پساغزل مدعی ست تغزل را از ساختار غزل بیرون رانده است و به جای ان مفاهیم فلسفی یا فلسفی نگری را مبنی بر نگرش تئوریک فیلسوفان روز جایگزین کرده است . پساغزل مدعی ست که واحد شعر کلاسیک یا قالب کلاسیک را از واحد بیت به عنوان یک واحد مفهومی به واحد مصرع تبدیل کرده است و به مقاله ی "مصراع یک منظومه  ی بی نظیر وزنی" دکتر براهنی چشم دارد حتمن . و پسا غزل ادعاهای دیگری هم دارد مثل ادعای آزادی در نوشتار و آزادی در قالب . پساغزل در حال شدن ممکن است از مثنوی به شعر نو وسپید و قوالب دیگر تن در دهد و این توانایی و آزادی را به شاعرش می دهد و این مرا به یاد شعر هایی امانند جنگ جنگ تا پیروزی عبدالرضایی و امثالهم می اندازد .

اما جدا از این مختصات ، پسا غزل از دایرهی واژگانی متفاوت و بزرگی استفاده می کند و اصلن در انتخاب واژه به جز در مورد وزنی دست و پاگیری ندارد ، نحو جمله و کلمه را می شکند و گاه روایت را هم ، چند خطی هم می کند . به بازی با کلام به شیوه های ممکن در وزن فکر می کند و از بیان ساده ای استفاده می کند برای برقراری رابطه با مخاطب.م به زعم من پساغزل بسیار تئوریک و تئوری زده است و در حرکت های خودش در درون و معنا بسیار تئوریزه حرکت می کند و اکثر این تئوری ها را هم از نظریه پردازان و فیلسوفان پسا ساخت گرا و پسا مدرن وام می گیرد تا خرده فرهنگی پست مدرن باشد .

اما غزل پست مدرن ترکیبی متناقض نماست ،از آن جا که حضور نوع های تازه ی بیان و خرده فرهنگ های تازه از سر تحولات اجتماعی ست . هر تحول ، اجتماعی ، سیاسی ، ادبی ،انسانی پس از اتفاق و ایستایی فرهنگ خاص خودش را و بیان خاص خودش را می یابد . اما با پیش رفت جوامع به سمت مدرنیزاسیون و بعدها پسا مدرنیته طبیعتن گفتمان قالب ، گفتمان سنت نبوده است . به خصوص در میان جمع ها و فرهنگ ها و خرده فرهنگ های رو شن فکرانه که معمولن پیش از جوامع حرکت کرده اند از لحاظ تفکر. غزل کلمه ای ست که هاله ای از سنت به دور خود دارد و این هاله را در هیچ حالتی از دست نمی دهد حتا پساغزل و پست مدرن کلمه است هم زمان که در یک ترکیب متناقض در زمانی کنار این کلمه قرار می گیرد و این تناقض را در اولین برخورد به رخ می کشاند . المان ها و انگاره های پست مدرن هیچ گاه در قالب گفتمان سنت قابل ارایه نبوده و بیش تر متناقض نمایی مضحک و طنزامیز ند. این ساختمان سوخی آمیز و شوخی بزرگ نه تنها چیزی به نام غزل پست مدرن را در بر می گیرد بل نحله ای به نام پسا غزل را هم مستقم تحت تاثیر قرار می دهد . قالب غزل ، مثنوی و یا هر قالب موزون دیگری که چیزی از سنتی بودن با خود دارد و ویران گری مدرنیته را بر ستون فقرات اش احساس نکرده است ظرف مناسبی برای مظروف پست مدرن نمی باشد . و چه طور ممکن است ساختمانی که هنوز مدرن نشده است و سنتی ست از مدرنیته گذشته باتشد و پست مدرن باشد . و این دوست عزیزی را به یاد می می آورد که وقتی در مصاحبه ای از او پرسیدند نظر شما راجع به غزل و گنجاندن مفهوم های امروزی در قوالب سنتی چیست ؟ و با این که خودش قبلن از غزل سرایان خوب بود ، گفت : کوکا کولا را با گلاب پاش خوردن است . شما فکر می کنید در چه شرایطی می شود کوکا کولا را با گلاب پاش خورد ؟

اما گذشته از این هاباید به صحت ادعای پسا غزل در یکی از آثار منسوب به این نام بپردازم  

ادامه دارد

از آقای عزیزی متشکریم ومنتظر نظر شما هستیم

مریم حقیقت-تورج بخشایشی-زهرا رفیعی-ملیحه بخشایشی-بهزادبهادری-مصطفی رنجبر-و...

یا علی

لينک
۱۳۸٦/٤/۱۱ - پسا غزلیون
پسا غزلیون