هوالعلی   

 

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

 

 

 

طاعاتتان قبول

اگر یادتان ماند وباران گرفت

دعایی به حال بیابان کنید

 

یاعلی

 

لينک
۱۳۸٩/٦/٧ - پسا غزلیون

   تا دست به واژه می زنم میسوزد   

گذری بر دو رباعی از مریم حقیقت/ مهدی خطیبی

 

درود
دو رباعی از خانم مریم حقیقت – دوست قدیمی ام – خواندم . با خود اندیشیدم ، حیف است اگر چند سطری بر آن ننویسم . مریم یکی جدی ترین شاعران همنسل من است و شادم که در این سایت حضور دارد . او جدیدترین مجموعه ی شعرش را نیز برای من فرستاده است: دلم شعر است ، که به تفصیل در مورد آن خواهم نوشت. همین جا دو گلایه از او می کنم . نخست : چرا در بحث ها و نقدها شرکت نمی کند؟ می دانم که او اهل نقد و نظر است ، از این رو انتظار دارم که با نوشته ها و بررسی هایش ، به حرکت رو به رشد سایت یاری رساند . دو دیگر : در ارسال شعرها تأمل بیشتری کند . او هربار به جای یک شعر ، چند شعر را ارسال می کند . من خود سردرگم می شوم که کدام را بخوانم .
باری...می پردازم به دورباعی او و پیش از بررسی ابتدا آن ها را می خوانیم :

دست از بدن و ...سری از این تن برخاست
از اهل حرم صدای شیون برخاست
هفتاد و دو مرد بر زمین افتادند
تا در دل شب صدای یک زن برخاست

غم های همیشه را دوا بودی تو
محبوس ستم ولی رها بودی تو
سم خورد زمان و آسمان شیون کرد
آئینه هفتم خدا بودی تو

دیگر واقعیتی مسلم است که رباعی از قالب های اصیل ایرانی است . دیگر نیازی نیست که قول و روایت شمس قیس رازی و دولتشاه سمرقندی را نقل کنم بی شک هر افسانه ای ریشه در واقعیت تاریخی فراموش شده یا تحریف شده ای دارد . رباعی از جمله قالبهای شعر کهن فارسی است که از همان زمان سروده شدنِ نخستین رباعیِ «اصیل» تا به امروز هرگز «کهنه» نشده است. انعطافی که این قالب دارد بر کسی که اهل نظر است و سنت سترگ شعر کلاسیک را محققانه خوانده است ، پوشیده نیست . بنگرید این دو رباعی را از دو شاعر متفاوت در دو عصر مختلف :
یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ
یا او سر ما به دار سازد آونگ
القصّه در این زمانۀ پُر نیرنگ
یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ!
شاعر این رباعی فرخی سیستانی است که در عصر سلطان محمود خان غزنوی می زیسته است .
دل خسته ز آزارِ دل آزاران است
جان رنجه ز بیداد ستمکاران است
تنبیه و مجازاتِ خـیانتکاران
در جامعه پاداش نکوکاران است!
شاعر رباعی نقل شده نیز فرخی یزدی است که به کشف زندگی اجتماعی در عصر رضا خان پهلوی پرداخته است . منطق معنایی و مضمون هر دو رباعی یکی است و بازتاب جانی دردکشیده از اجتماعی خودکامه است . قالب چهار مصراعی رباعی، چه در مورد شاعر ده قرن پیش، چه در مورد شاعر امروز، مضمونی را که اصالت، وحدت، عمق، زیبایی، و کمال معنایی نداشته باشد، به خود راه نمی دهد. و این حتی در مورد شاعران بزرگ نیز صدق می کند . مثلاً حضرت مولانا نزدیک به دو هزار رباعی دارد که شاید هیچیک از آنها به اندازه ی یکی از رباعی های «عمر خیّام» در ذهن فارسی زبانان روشن و بیدار نمانده باشد.. امّا کمتر کسی است که رباعی های مولوی را خوانده باشد و شور و شکوه این رباعی او را به خاطر نداشته باشد:
زاهد بودم، ترانه گویم کردی،
سر فتنۀ بزم و باده جویم کردی،
سجّاده نشین باوقارم دیدی،
بازیچۀ کودکان کویم کردی.
به تعبیر محمود کیانوش اگر به مولوی می گفتند دفتر هشتم «مثنوی» را دربارۀ دیدار و آشنایی خود با «شمس تبریزی» و دگرگونی حال خود در حیطۀ نفوذ معنوی او بسازد، و مولوی این دفتر را در ده هزار بیت می ساخت، شایدآن دفتر نمی توانست عمق نفوذ معنوی شمس در مولوی را چنین روشن و گیرا و درخشان بیان کند.
شکل رباعی از آغاز تا امروز با جایگیری قافیه متحول شده است . اگر چه قافیه در چهار مصرع در آغاز شکلی رایج بود اما در قرن هفتم به بعد فرم : الف ، الف، ب، الف تثبیت شد . دکتر سیروس شمیسا به تفصیل در کتاب سیر رباعی در این خصوص سخن گفته است . انعطاف معنایی در کنار انعطاف وزنی مساله دیگری است که باید به آن اشاره کرد . وزن اصلی رباعی : مفعول مفاعیل مفاعیل فعل بحر هزج اخرب مکفوف مجبوب است که با اعمال قاعده ی تسکین و اختیار قلب از آن یازده وزن فرعی به دست می آید
با این مقدمه به بررسی دو رباعی مریم حقیقت می پردازم .
محتوای یک شعر بازتاب اندیشه شاعر است که در هسته زبان نهفته است و از این طریق می توان پایگاه فکری و گرایش او را سنجید . روانشاد قیصر امین پور معتقد بود قالب رباعی بیشتر برای بیان اندیشه ی ناب شاعرانه مناسب است تا توصیف و تصویر ( نقدی بر کتاب قیام نور سروده مردانی مجله سوره جنگ هفتم 1363)و در این دو رباعی یک اندیشه آیینی موج می زند . مریم حقیقت گرایش به شعر آئینی با درنگ بر مساله نگاه و دیگرگون گویی زبان و شیوه های بیانی دارد . قیام عاشورا تم مرکزی رباعی نخست است
دست از بدن و ...سری از این تن برخاست
از اهل حرم صدای شیون برخاست
هفتاد و دو مرد بر زمین افتادند
تا در دل شب صدای یک زن برخاست
حضور واژگانی چون دست ، سر ، حرم ، شیون و حتی عدد هفتاد و دو در کنار افعالی چون افتادند و برخاست انسجام روایی و زبانی شعر را می نماید . ساختار تقابلی این رباعی را می توان به راحتی دید:
مرد/ زن ، افتاد / برخاست
شاعر از طریق زبان و بحق زبان محکم توانست که برخی از وقایع را در ذهن خواننده تصور کند : سری از این تن برخاست اشاره مستقیم به بر نیزه کردن امام سوم شیعیان دارد
اوج این رباعی در نگاه متفاوت و زنانه بیت دوم نهفته است :
هفتاد و دو مرد بر زمین افتادند
تا در دل شب صدای یک زن برخاست
تکثر معنایی این بیت به حدی افزون است که قابلیتی همه زمانی و البته با رندی خاص زنانه بدان بخشیده است . اگر ایرادی بتوان بر این رباعی گرفت بر استفاده از ضمیر اشاره « این » در مصرع نخست است . نخستین سوالی که پیش می آید این است که برای این اشاره و زمینه های حضور آن شاعر چه تمهید زبانی ای را اندیشیده است .
غم های همیشه را دوا بودی تو
محبوس ستم ولی رها بودی تو
سم خورد زمان و آسمان شیون کرد
آئینه ی هفتم خدا بودی تو
این رباعی بی آن که اشاره ای مستقیم داشته باشد با ترکیب زیبای « آئینه ی هفتم خدا » به امام هفتم شیعیان حضرت امام موسی کاظم ( ع) می پردازد . اگر چه شاعر نیز بر پیشانی شعر اشاره ای کرده است . شاعر با مدد واژه به روایت می پردازد . یعنی زبان است که به روایت شکل می دهد . نگاه جزئی نگر حقیقت را در نشانه های زبانی پیوسته به روایت به راحتی می توان دید .
سم خورد زمان و آسمان شیون کرد
اگر چه به نظر من ساختار خطابی رباعی ، قدری از استحکام و همچنین پیوندهای مستحکمی که شاعر در رباعی نخست ایجاد کرده ، کاسته است. اما تعبیر بدیع « آئینه ی هفتم خدا » از جمله ترکیب های زیبای این رباعی است و دیگر پرسونیفیکاسیون زیبایی که در مصرع سوم نهفته است .
یک نکته مهم در این دو رباعی حقیقت قافیه های ساده اما محکم است . قافیه اساسا تدبیری است برای تجمع و تداعی خاطره ها ، استعداد ربط دهندگی قافیه در شعر کلاسیک از جمله عوامل فرم دهی است . بیهوده نیست که نیما می گفت: قافیه در نظر من زیبایی و طرح بندی است که به مطلب داده می شود . قافیه ها و اساساموسیقی کناری این دو رباعی بسیار متشکل و در خدمت وحدت اندام وار شعر است . خاصه در رباعی نخست با حضور بسیار خوب ردیفی چون برخاست .
به مریم حقیقت درود می گویم
و در انتظار شعرهای دیگرش می مانم
با مهر
مهدی خطیبی

لينک
۱۳۸٩/٥/۱٢ - پسا غزلیون

   که آسودگی ما عدم ماست   

نکته:

این

سلام

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم

به داگاه کشیده شده ایم با مهدی بابادی
قضاوت با شما

یا علی

فقط یک کامنت به روز رسانی است وهیچ ارزش قضایی ندارد با تشکر از جناب آقای مهدی بابادی وهمه ی دوستانی که ما را به دادگاه میکشانند

از دور پسا غزل

 

حدود یک دهه از بکار گیری واژه هایی درشت  در ادبیات و مباحث تئوریک ادبی می گذرد، که یکی از جنجالی ترین این واژها پسای بزرگ ،که به پست معادل و ترجمان.

معرفی مکاتب و گرایشهای ادبی روزی به صدور مرامنامه ای(مانیفست) به جماعت هنر وادب اتفاق می افتاد ، گسترش مرامنامه به زبانهای دیگر نیز بدست صاحبان سبک صورت میپذیرفت(یا به نظارت ایشان) که در هنر ترجمان، سوء تعبیری به مخاطبان خارج از زبان کشور مبدا القا نکند - همانگونه که هنرمندان مترجمِ اکنون ما چنان صاحب نظرند که  در هنگام ترجمه نظراتشان را  در دهان مولف مرده می نهند و...

خاصیت مرامنامه ها موارد دیگری را نیز در بر میگیرد که کلان است و متن حاضر بی حوصله . مدتی  نظریه پردازان ادب بر آن شدند که تنها به ارائه نام و بعضی برجستگیهای یک نحله بسنده کنند تا تعریف و حدود بخشی به گرایش ،منجر به اسارت معرفه های  مرامنامه ها نشود چنان که اکسپرسیونیسم به ادبیات و نقاشی  دچار تفاوت هایی است که زبان کلام و تصویر هر یک به ضم خویش تعبیر کردند و این تنها نمونه ای کوچک است که در مکاتب دیگر شدت نیز میگیرد- (نظر بیشتر به ترجمه است )

ورود وضعیت پسا مدرن به دایره ی ادب و هنر و به دلیل گستره لایتناهی پدیده های این حیطه ،به سرعت  پیروانی در میان هنر مندان و نظریه پردازان ما پیدا کردو شیوع این وضعیت که برای هنر ما-به لحاظ جغرافیا بسیار خوشایند می نمود و جمعی را به تولید آثاری با تیتر و بر چسب پسا مدرن و اینکه نمی توان  گرایشِ اثرم را به حیطه ی این وضعیت رد یا تایید نمود ،دهان منتقدین را برای مدتی می بست- منتقدینی که جایگاهی در ویترین ادب و هنر دست و پا کرده بودند  و از ارائه ی چند خط از ویژگیهای پسامدرن به نوشتار عاجز.

ورود ترجمه هایی از منابع موثق و ایجاد و بروز گونه های آنتی ایسم که ناگزیر پس از پیدایش یک گرایش به دنبال آن رویت می گردند، باعث شد پس از مدتی شناخت بهتری از وضعیت پسا مدرن میسر گردد .

در این میان پیش انگاره ای متولد شد که به ابتدای هر نحله ای متصل می گردید ، موجودیت جدیدی به آن می بخشید و مخاطب نیز مشتاق برخورد با اثری فرای  گرایش نامبرده ، بال بال میزد. چنانکه هنر و ادب  یک مختصات مکانی قبل از ورود به وضعیت ساختار گرا و تجربه ساختار مندی در متون متداولبا وضعیت پسای ان روبرو میشد .

اینک یکی از گرایشات نو پا و و در عین حال کهن سال *،  پسا غزل است که به دغدغه ای در محافل شعری مبدل گشته. به همین رو این گرایش را با آثار یکی از فعالان این مکتب ، مریم حقیقت بررسی میکنم (انتخاب ایشان به علت آشنایی با آثار و نگاهشان به گونه ای نقد تدافعی در قبال پساغزل است)

با  بررسی لا یه های اولیه این گرایش ترکیب پساغزل به عنوان نام ونماد آن، انتظار جهشی ساختار گرایانه در غزل ،به لحاظ فرم و محتوا میرود. از منظر ساختار گرایی ( با دیدگاه فرمالیستی) غزل ذاتن به ساختاری متوازن و متوازی متکیست ، و جهشی در شکست و گریز از هنجار های زبانی غزل در آثار شاعر قابل رویت است؟ ( به آثار دیگر شاعران پساغزل سرا نیز برای یافت پاسخ سری زدم)

پاسخ منفیست ، عروض به آثار، همانگونه پیروست که شاعران غزلسرای را ،پس هر چه پیش آمده می بایست گزینه دوم که محتواست را شامل باشد .
با تاملی در لایه های زیرین، تفاوت ساختار محتوایی به سرعت در دگر باشی زبان ،و بکار گیری نا متعارفات کلامی به نظیر گفتار روزمرگی و بازی زبانی که منتج به هنجار درونی متن شده پی می برم ، حال اینکه چنین خصوصیاتی را البته، بی رمق وکسل در غزل های امروز  ، به تکرار مشاهده کرده ام . ارجاعات برون متنی در اثار حقیقت ، به اقسام گوناگون به نکات قوت اثر مبدل شده اند، چنانکه گاهی بدون شناخت این پیش فرضها  و نمونه های عالی، برخورد با اثر را دشوار میسازد.اما در کل می توان این گرایش را دارای طیف وسیعی مخاطب دانست و اذعان داشت آثار حقیقت روشنگر این مطلب است که وی از زاویه ی آگاهی به جریانهای متداول شعر امروز نگریسته و به دنبال تحولی چشمگیر و فرای غزل امروز  بوده و آن را بنام پسا غزل ارائه کرده است0 (البته قسمی از اثار حقیقت را نمی توان فرای غزل دانست چرا که وی برای نیل به هدفش زمان و مصائب  بسیاری  را پیش رو دارد

آنگونه که دانته در فصاحت عامیانه نو آوری را به پیروی از ساختهای پیشین ،نفی و به ایجاد و ابراز گونه ای متناسب با زمانه و زبان زمانه توصیه میکند و مولف را به نو اندیشی فرا می خواند و نه تکرار و تقلید  نو اندیشیِ مولفین برجسته ی پیشین

شاعر به اثرش نام می نهد،بدینسان که غایتمند به سرودن پساغزل می پردازد و به گونه ای بر اثرش نقد می نهد و به دفاع از اثرش و گرایشش در مقابل مخاطبین و منتقدین بر می خیزد،حال آنکه این وظیفه منتقد ادبی است که اثری را در حیطه ای شناسایی و بررسی کند (کم نیست از این گونه اتفاقات نادر در هنر و ادب ما)

دچار کج فهمی شده  متنی که به لحاظ وجود اشاره ای -پسا- به سرعت در پروتو تایپها ی ذهنش پسا مدرن تداعی شده.
سوء تعبیر شده ، هرچند تنوع تاویل هم گونه ای سو تفاهم است و تعبیر به دلالت هر مخاطب  یک نگاه- اما متون غایتمند سعی بر شکست ساختار متکثر تاویل دارند .
اینکه  گزاره ی پسا غزل تنها به  اشتراک  -پسا -ارجاع به پسا مدرن داده شده-     استفاده از  پیش انگاره ای بنام  پسا، این تردید را موجودیت می بخشد که  با چیزی شبیه به پسا مدرن روبرو هستم؟(غزل پسا مدرن)
در حالیکه بودریار به صراحت یکی از برجستگیها  و یا ویژگیهای پسا مدرن را بی توجهی به قالب  ساختارمند میداند-به تعبیری یک متن پسا مدرن را در حذف و جابجایی کلمات و حتا سطور و بخشی از  اثر مقاوم  میداند بدون اینکه به ساخت کلی اثر-ساخت واسازی شده - ضربه ای وارد شود .پس  در همین ابتدا اشتراک گونه ای موزون و متوازن و مقفا -غزل - با اثری پسا مدرن منتفیست.
بدون پرداخت به  ویژگیهایی نظیر مشارکت مخاطب در کشف اثرو...
پسا غزل تنها سعی بر ابراز موجودیتی فراتر از  فرم -و ایجاد محتوای متفاوتی بنا به ایجاب تاریخ مصرف اثر و برخورد گونه ای مخاطب، متفاوت است .

شاعر پساغزل معتقد است که :قائل به رعایت هیچ چهار چوبی نیست و در پساغزل ما با هیچ چهار چوبی روبرو نیستیم

اما نفی این گفته به وضوح در آثار این شاعر مبرهن است که مگر رعایت عروض و یا وزن و ریتم و ضرباهنگ و نهایتن نوع نوشتار اثر در فرمِ محض ، رعایت و حتا اتکا به چهار چوب نیست و اگر چنین وضعیتی را در محتوا دنبال کنیم نیز چنانکه کوششی برای رضایت فرم نهایتا بر  محتوای اثر، تاثیر گذار است

 

با بکار گیری نظرات مشترک بنیانگذاران پسا مدرن ، بخصوص ریخت شناسی یک اثر پسا مدرن و به اشتراک نهادن آن با مکتبی چون غزل ، چنان این خصوصیات به چالش کشیده می شوند که نمود طنز گونه پیدا می کند

مقایسه ترکیب ناهمگون و سلبی غزل پست مدرن و پسا غزل نیز از مباحث کج بنیان این روزهاست که اگر مخالفت با آن از زبان دریدا و بودریار و لیوتار و دیگر بزرگان شنیده شود به عدم  صلاحیت در تشخیص، مورد سرزنش قرار می گرفتند.

به نحوی ابتدایی ترین خاصیت یک اثر پسا مدرن (شعر) همان مقاومت ساختار کلی اثر در ازای ساخت شکنیِ فرم است که پس از تغییرات ناچیزی در بین سطورکه به شکل حیرت انگیزی به هم شباهت دارند ،بنیان غزل کنار میرود و در ابتدایی ترین آزمون، غزلِ به اصطلاح پسا مدرن مردود شناخته شده و در دایره ی اثار پسا مدرن نمی گنجد و تنها می تواند مشترکاتی  با این وضعیت شعری پیدا کند.

فراموش نشود که ساختار فرم به شدت در قواعد و قوانین زبانی اثر پسا مدرن موثر است

و صرف داشتن خصوصیات مشترک برادریش ثابت نمی شود.

البته پسا غزل از این تردید مبراست که مدعی نسبت فامیلی با پسا مدرن را ندارد و تنها از برجستگیها و نقاط و نکات قوت  این وضعیت  وامداری می کند  تا پسای وضعیت غزل را عینیت بخشد  و دلالت معنایی و مفهومی نوینی به غزل - واسازی شده- ببخشد.

آثاری که به عنوان پسا غزل ارائه می شوند به ضم اینجانب تنها غزل زمانه هستند که از تکرار ایجاد بافت شاعران پیشین(که آنها نیز از کلمات و ترکیبهای متناسب و گاه پیشرو از زبان معیار دوره خویش بهره جسته اند) سر باز زده اند و به ورود ترکیبات و گزاره های معاصر  در قالب متعارف غزل  پرداخته اند.

بی شک در صورت وجود موبایل در زمان حیات حافظ  ، نام این وسیله  در دیوان وی ثبت میبود ،زیرا بسیار یاز غزلسرایان به تحولات و امور واقع در زمانه خویش بسیار دقیق بودند و از ورود این امور به شعر ابایی نداشتند

با نگاهی سلبی  و استفاده از  دانش تاریخ و تاریخ ادب می توان وجود عناصری را در قرون پیشین جستجو کرد که از  نگاه غزلسرایان مخفی مانده یا بنا به هر دلیلی مورد استفاده قرار نگرفته است؟(گفتار عامیانه و اصطلاحات زبانی نیز در این حیطه اند)با توجه به این مورد چه چهار چوبی در غزل موجود است که پسا غزل آن را نادیده می گیرد یا به تعبیری به آن قائل نیست

اینکه آیا پسا غزل را می توان نحله ی نوین ادبی دانست ؟

پاسخ را می بایست در سیر تکاملی یک نحله تا روزهای درخشانش  جستجو کرد و امید که مریم حقیقت، تورج بخشایشی ،زهرا رفیعی......... و دیگر  بانیان این گرایش ، با کشف و خلق آثاری درخور یک مکتب نوین ادبی،  مباحث مطروحه ی این متن را کامل کنند

غرض اینکه، انشعاب از نحله های  کلان ادبی  باید در آثار مولفان ، اعتبار یابد    

                                                                            

 مهدی بابادی

http://mehdibabadi.persianblog.ir/

لينک
۱۳۸۸/٧/٦ - پسا غزلیون

   ؟   

 


 

اازغزل امروز و چیزهای دیگر

 

 

از منزوی، بهمنی، و بهبهانی به این سو، غزل‌سرایی در بطن شعر معاصر به اشکال مختلف و گاه متعارض تکرار شده است؛ نمونه‌وار بگوییم، پساغزل (مریم حقیقت) و غزل پست‌مدرن (محمد سعید میرزایی و سید مهدی موسوی) که از مؤلفه‌های محوری ادبیات پست‌مدرنیستی استفاده می‌کنند: بریکلاژ (bricolage) و تصاحب و وام‌گیری خودخواسته از آثار ادبی پیشین (appropriation) و نیز تقلید سبکی از ادبیات ادوار پیشین (pastiche) – آیا نفس انتخاب قالب غزل برای ارائه‌ی ادبیاتی پست‌مدرنیستی نمونه‌ی مثالی همین تقلید سبک‌های پیشین نیست؟ - غزل آنیما که فقط برخوردار از قافیه است و افاعیل عروضی ندارد و بازنگری در زبان و کلان‌روایت‌های عرفانی با نظری به نثر و نظم کلاسیک ایران است، غزل مریم جعفری آذرمانی که گاه بیانی زنانه، لحنی طنزآمیز و گاه عصیانی، و دست‌مایه‌های معاصر و وضعیت‌های شهروندی را با آرایه‌های معهود غزل درمی‌آمیزد، غزل‌های ح.هاتف که، به‌نوعی، زبانی آبستره و یک‌سره انتزاعی را به خدمت گرفته‌اند و دلالت بر امری اثیری-استعلایی دارند، غزل‌های طنزآمیز و غریب‌نما و کلبی‌مشربانه‌ی (cynicist)‌ علی مسعودی‌نیا، غزل‌های ریز و درشت اعضای «خانه‌ی شاعران جوان» و بسیار کسان دیگر.

سؤال این‌جاست که "چرا غزل؟" و چرا التزام به قالبی مشخص و دیرینه از یک سو، و اصرار برای بازآفرینی و دست‌بردن در مؤلفه‌های آن و ملبس کردن‌اش به مؤلفه‌های نظری جدید، از سویی دیگر؟

به نظر من، سنت‌گرایی یک چیز است (مثلا ً‌ این باور برخی از شاعران دهه‌ی هفتاد و هشتاد به زبانیت در عین تناقض‌نمایی نه رادیکالیزم که به‌نوعی التزام به سنتی ادبی‌ و بازتولید شونده است – گیرم سنتی بلاواسطه و متأخر) و سرباززدن از سنت‌ها به بهانه‌ی پرداختن به ریشه‌ها و خاست‌گاه‌های آغازین (ازلی؟) چیزی دیگر. این بازگشت به دست‌مایه‌های گفتمان عرفانی-غنایی و قالب غزل در واقع به نوعی بازگشت به ریشه‌ها و سرچشمه‌هاست، به آن‌چیزی که پیش چشم بسیاری از غزل‌پردازان امروز (شاید به‌نحوی خودانگیخته) به دست همین سنت و گفتمان مسلط و بی‌واسطه‌ی ما امحا و سرکوب شده است. بازگشت تی.‌اس.الیوت به شعر متافیزیکی قرن هفدهم انگلستان (شاعرانی چون اندرو مارول، جرج هربرت و جان دان) و نمایش‌نامه‌‌نویسان آن دوره، در واقع به‌نوعی بازگشتن به ریشه‌های از یاد رفته و بریدن از سنت به معنای معمول آن بود (در این‌جا سنتِ ادبیات ویکتوریایی.)  

این‌که می‌بینیم غزل امروز در هیئت‌های بسیارگانه و متعارض بازتولید می‌شود صرفا ً نشان‌دهنده‌ی میلی تحجرآمیز به سنت‌هایی نخ‌نما و اشباع شده نیست. مسئله این‌جاست که بحران هویت جمعی، بحران سوژگی، و فقدان جامعه‌ای بی‌تعارض، همگون و یک‌پارچه ما را به ستیزیدن با سنت‌های پیشین بلاواسطه‌مان – در این‌جا پروژه‌ی مدرن شدن – وامی‌دارد، و نیز وادارمان می‌کند که در ژرفاهای فرهنگِ از یاد رفته‌مان و فرم‌های هنری و اشکال اندیشگی‌اش به دنبال آن عامل اعجازگونی باشیم که دیگرباره می‌تواند ما را به یک‌پارچکی و تعارض‌زدایی – در مقام جامعه‌ای زبانی/فرهنگی – برساند. تنها مشکل این است که این مغاک، این تعارض تنش‌آفرین ذاتی ِ جامعه و حقیقتِ درونی ِ سوژه‌های آن است. یعنی ما به جست‌و‌جوی عاملی وحدت‌بخش می‌رویم نه از برای آن‌که چنین عاملی را به دست آوریم، بلکه می‌رویم تا به بهانه‌ی جست‌وجو، نفس ِ همان تعارض و گسست ذاتی را فراموش کنیم.    

به باور من، آن‌چه غزل را از نو برمی‌کشد همین واهمه‌ی ما از تعارض‌هایی‌ست که در نفس جامعه و سوژگی وجود دارد. این فقدان وفاق و یک‌دستی همان چیزی‌ست که اصولا ً بر ما (ما سوژه‌ها) چون مغاکی ظاهر می‌شود و برای سرپوش گذاشتن بر آن، و پر کردن‌اش، سعی می‌کنیم نقیصه‌ای یا مازادی (excess) را در میان خودمان بیابیم تا از راه مقصر قلمداد کردن آن (هم‌چون عاملی اخلال‌‌گر و برهم‌زننده‌ی همان یک‌دستی ِ معهود) سودای هویتِ از دست رفته و جامعه‌ی یک‌دست را – که در واقع هرگز وجود نداشته است و وجود نیز نخواهد داشت – احیا کنیم. و این بحثی‌ست که فیلسوفانی چون اسلاوُی ژیژک (در کتاب «به برهوت حقیقت خوش ‌آمدید» - به شکلی) و ارنستو لاکلائو و شانتال موفه (در کتاب «استراتژی سوسیئالیستی» - به شکلی دیگر) پیش کشیده‌اند.

مسئله‌ی غزل در اشکال گوناگون امروزین‌اش ابدا ً گرایش به سنت نیست. درک ما از سنت، به آن معنایی که طی ۸ دهه‌ی اخیر شکل گرفته است، دیگر نمی‌تواند صرفا ً دربردارنده‌ی آن افق معنا یا سپهر اندیشگی‌ای باشد که در آن ابو حامد غزالی و برادرش‌،‌ امام فخر رازی، ابوسعید ابوالخیر، بایزید بسطامی، حلاج، شمس، مولانا، سهروردی، حافظ،‌ مشاعیون، معتزله، اهل تصوف، و بسیاری نحله‌ها و چهره‌های دیگر جای دارند. معمولا ً ما چنان از گذار سنت به مدرنیته یاد می‌‌کنیم که انگار نه انگار خودِ این گفتمان ِ مدرنیته در دل تاریخ ما به سنتی دیگر بدل شده است.

غزل امروز به سنت پناه نمی‌برد، آن را بازتولید نمی‌کند، غزل امروز از بخش وسیعی از سنت گریزان‌ست. به عبارتی، اساسا ً آن را برنمی‌تابد. این‌که می‌بینیم مدعیان پسامدرنیسم و آوانگاردگرایی در شعرشان سویه‌های مشهودی از گفتمان عرفانی و قالب‌ها و دست‌مایه‌های شعری گذشته را می‌پرورانند خودْ بهترین توضیح در این باره است که چرا سنتِ ما دیگر نه آن سنتی‌ست که عادتا ً در نظر می‌گیریم.

اما این سنت چه‌گونه چیزی‌ست؟ طبعا ً سیری خطی و پیش‌رونده، یعنی توالی‌ای زمانی معطوف به یک غایتِ از هم‌اینک تعیین شده (لیبرال‌دموکراسی؟ پیوستن به فرآیند جهانی شدن؟)

پرسش دیگری هم هست: چه‌طور می‌توانیم درآمیختن غزل و پسامدرنیسم، هایدگر و خضر (طلا در مس – جلد سوم)، نیچه و عرفان کلاسیک ایران (دعوای امید مهرگان و دکتر حامد فولادوند در روزنامه‌ی «شرق»)، و نظایر آن را توجیه کنیم؟ شاید با قائل شدن به نوعی تقارن، نوعی ساختار ِ موازی شده یا هم‌عصری ِ غیرتاریخی. ژیژک در توضیح وضعیت سیاسی‌زدایی شده‌ی جهان معاصر (جهانی فاقد امر سیاسی) بیانی دقیق به دست می‌دهد که این تقارن زمانی، از سویی، و آن توالی غایت‌مند، از دیگر سو، و نیز در یک‌جا و یک‌زمان جمع شدن این هر دو را تبیین می‌کند:

 

...تعکیس دیالکتیک کاملا ً هگلی در این‌جا بسیار اهمیت دارد: آن‌چه در ابتدا چنان می‌نماید که گویی انبوه "پس‌مانده‌های گذشته" است که می‌بایست به تدریج با رشد نظم لیبرال ِ چندفرهنگی ِ رَوادار بر آن‌ها فائق آییم، ناگهان به طرفة‌العینی به صورت خودِ شیوه‌ی هستن ِ این نظم لیبرال ظاهر می‌شود – خلاصه این‌که، توالی زمان ِ غایت‌شناختی (teleological  temporal succession) تقارن زمانی ِ ساختاری (structural contemporaneity) از آب درمی‌آید. (دقیقا ً به همین‌سان، آن‌چه در قلمرو "سوسیالیزم واقعا ً موجود"، به‌نظر "پس‌مانده‌ها"ی پتی‌بورژوازی "گذشته"، این بهانه‌ی همیشگی برای شکست رژیم‌های سوسیالیستی، می‌رسید [در واقع] محصول درونی خود رژیم بود.)١  

 

گفته شد که در این تحلیل، سنت همان افق معنایی یا سپهر اندیشگی‌ست که در توجیه و تثبیت خود از مدرنیته و سازوبرگ‌های بی‌شمار فرهنگی-سیاسی‌اش مایه می‌گیرد و در انبوهی از جراید، سایت‌ها ، وبلاگ‌ها، آثار انتقادی و نظایر آن همان منطق پروژه‌وار و پیش‌رونده را دنبال می‌کند و گفتمان‌اش را اشاعه می‌دهد؛ جهت‌گیری‌ای گسترده، معطوف به غایتی که از پس ِ توالی زمانی درمی‌رسد. از طرف دیگر،‌ آن‌چه این‌جا در این فرآیندِ سنتِ تازه‌تر اخلال و اختلال ایجاد می‌کند چیزی نیست مگر همان "تقارن زمانی ساختاری." یعنی، این‌که غزلی به دست دهیم پسامدرنیستی، و غزلی بگوییم یک‌سره آبستره یا انتزاعی (با زبانی که عامدانه تن به دلالت نمی‌دهد)، غزلی که در رویکردی فرمال از وزن عروضی تهی شده و تنها به یمن قافیه توهمی از فرمی کلاسیک ایجاد می‌کند، بیاییم زبان و لحن شاعرانی مثل سیلویا پلت و آن سکستون را، و زبان و لحن شاعرانی چون فیلیپ لارکین، آلن گینزبرگ و آدِن را در قالب غزل «فارسی‌سازی» کنیم.

این سویه‌های متناقض‌نمای شعر امروز، نه رجعت به سنت که گریز از آن‌اند. این‌ها، این جمع‌اضداد، این بازی ِ ظاهری ِ کهنه و نو را یکی کردن، نه امری به ارث رسیده (inherited) از گذشته‌ای دور، "پس‌مانده‌"ای که باید از شرش خلاص شویم تا به آن غایت مطلوب‌مان سرانجام برسیم، بلکه ذاتی ِ همین سنت مدرنیته/مدرنیزاسیون‌ هستند.

به بحث اصلی بازگردیم؛ یعنی همان تعارض درونی، درون‌زاد، و نازدودنی در خودِ سوژه‌ها و نیز در پیکره‌ی جامعه:

 

از نظر لاکلائو و موفه ایدئولوژی در زمانه‌ی ما به افراد تلقین می‌کند که این دیگری‌‌ است که نمی‌گذارد افراد در مقام سوژه قابلیت‌های بشری راستین خود را از قوّه به فعل در آورند. همین ایدئولوژی‌ست که امروزه یک‌یک سوژه‌ها را استیضاح می‌کند و به ستیزه‌های اجتماعی، نظیر ِ ستیزه‌های طبقانی و ستیزه‌ی زن و مرد، نیرو و توانایی می‌دهد.٢        

 

این‌جا بازی‌ای دوگانه در جریان‌ست. از طرفی، آن‌هایی که به سنتی غایت‌مند و معطوف به مدرنیته (لیبرال‌دموکراسی؟ پیوستن به فرآیند جهانی شدن؟) دل‌بسته‌اند، طرف مقابل را، یعنی همان تلفیق‌گران تندروی ِ آوانگارد با دست‌مایه‌ها و قالب‌های شعری کلاسیک را، چون مازادی اخلال‌گر می‌بینند که از یک‌دستی شعر ما (جامعه‌ی ما، سوژگی ما، فرهنگ ما)، و به‌تمامیْ مدرن شدن‌اش و تعارض‌زدایی شدن‌اش جلوگیری می‌کنند؛ ولی از طرف دیگر، برای همین تلیفق‌گران ِ آوانگاردیسم با فرم و دست‌مایه‌های شعر کلاسیک و به‌ویژه غزل، این مشخصا ً شعر نیما به‌بعد است که منجر به عدم‌ یک‌دستی، تعارض و فقدان ِ وفاق ِ کامل (در شعر، سوژگی و جامعه) شده است. بحث خلیل ده‌منکی در جمع‌خوانی‌ای در مجله‌ی «گوهران» دال بر این‌که نیما و نیمائیان از سنت ادبی ما چیزی را حذف کردند که همان عرفان "اصیل" ایرانی‌ست و بعدا ً دیگرانی آمدند (احتمالا ً مثل همیشه بیژن الهی و پرویز اسلام‌پور و شاعران دیگری از این دست) که خوشبختانه توانستند همین جنبه‌ی از دست رفته را احیا کنند خودْ گواهی بر این مدعاست – یعنی گواهی بر همین پر کردن ِ ناممکن ِ مغاکی که در ساحتِ یگانه و یک‌دست شعر، فرهنگ و زبان ما - در ظاهر - ایجاد شده است و در حقیقت همواره بوده است. به عبارتی، کیف و سرمستی (jouissance) هر یک از دو طرف با حضور طرف دیگر منقص شده است، آن سرمستی غایی در دست می‌بود اگر طرف مقابل  و شعرش (نیما و دیگر مدرنیست‌ها، از طرفی، و عرفان‌مسلکان و غزل‌سرایان پست‌مدرن، از طرفی دیگر) در آن خللی وارد نمی‌کرد. پس هر دو سر این گیروگرفت متأثر از ایدئولوژی‌ای واحد – یعنی همان کارکرد متداول ایدئولوژی در روزگار ما -  اما در جهاتی مخالف یک‌دیگر عمل می‌کنند.٣ کوتاهِ سخن این‌که، گویی ما با دو سوی یک سکه سر و کار داریم: پرهیز از گشودن مغاکی که پیشاپیش گشوده شده است.

 

 

پی‌نوشت:



١ . ژیژک، اسلاوی. به برهوت حقیقت خوش آمدید. مترجم: فتاح محمدی. نشر هزاره‌ی سوم. ١٣٨۵ . (ص. ١۵۵)

٢ . دالی، گلین. گشودن فضای فلسفه. گفت‌وگوهایی با اسلاوی ژیژک. مترجم: مجتبا گل‌محمدی. نشر گام نو. ١٣٨۵ (پیش‌گفتار، ص. ٢١)

٣  . این‌جا ممکن است اعتراضی وارد شود مبنی بر این‌که در دوران معاصر بوده‌اند و هنوز هم هستند کسانی (از فروزان‌فر گرفته که حتی به سبک هندی هم عنایت چندانی نداشت تا شفیعی‌ کدکنی و مرتضی کاخی ِ امروز که شعر ایران را دچار انحراف می‌بینند) که برای‌شان سنت همانی‌ست که همیشه بوده است، آن‌چه از عرفان و تصوف و غزل آغازیده و امروز آن عاملان اخلال‌گر، آن ربایندگان سرمستی و یک‌دستی مطلوب، یعنی برکشندگان و برسازندگان گفتمان مدرنیته در ایران (چه در شعر، چه در فرهنگ و زبان و چه در سیاست) در آن تعارض و ناهمگونی ایجاد کرده‌‌اند («مزدشت» اخوان‌ثالث از یادمان نرود.)

به نظر من، این سنت، این توالی زمانی غایت‌مند، دیگر وجه غالب گفتمانی نیست که سپهر اندیشگی ما را تشکیل می‌دهند و جزئی حاشیه‌ای در دل خودِ آن گفتمان است (چه بسا که خود زاده‌ و دست‌آوردِ ذاتی ِ همین روایتِ مدرنیته باشد)؛ به هر ترتیب، اگر این قرائتِ دیگرگون از سنت را نیز بپذیریم، باز به‌ناگزیر در چارچوب همین تحلیل گرفتار خواهد شد. کماکان ماجرا همان است، وفاق و یک‌دستی ناممکن، مغاکی در عرصه‌ی هویت ادبیات از دوران کلاسیک تا به امروز،‌ که با مقصر قلمداد کردن مدافعان مدرنیته کتمان و، در واقع، لاپوشانی می‌شود.  

 

 

 

 

علی ثباتی

لينک
۱۳۸۸/٢/۱٦ - پسا غزلیون

   حقیقت چیزی نیست که دیده میشود بلکه چیزی است که سعی میشود پنهان بماند!   

33عدد مقدسی است

۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳

که چشمهای قشنگ مرا بزن پرسه

همینکه عاشق تو...‌‍‍‍‌‌‌]...بس کن این اراجیفو

:چه خشگله.چه جوونه:بده به من لیفو‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍]

حرم؟سوار شو خانم [تو را نمی جنگم!]

صدای خیس زمستان،چقدر دلتنگم

مامان !منم نرو برگرد فکر من هم باش

:عزیزکم ،گل نازم ،نکن قشنگم، کاش...

‌[می گن تا وقتی آب نریختی رو سرش همه ی صداها رو میشنوه     

:نه بابا تا شب واسه همینه که یکی تا غروب پیشش می مونه]

چقدر سخته که بیـ/دار می شوم بی تو/؟

:کنار تخت رو پشتی لباس آبیتو-

-ببین نشسه تو دسش یه نامه هس بردار

نوشته دختر خوبم.../نگاه کن انگار

:چقدر چشم شما حرف می زند در من!

:پیاده می شوم آقا/مرا../کنار بزن

33آدم کج فهم‌‍ٍ کج سلیقه ی بد

33 شعر که باید به نا کجا برسد

چرا نگاه نکردم کسی مرا رد شد

زمان به بودن تکرار من مقید شد

چه چشمهای قشنگی دل مرا لرزید

شبیه عشق،شبیه تو که نباید شد

به موج خیز نگاهت تمامیم لغزید

نگاه کردی ودر من تمام شب مدشد

همینکه خواستم از تو عبور/می کردم

نگاه ملتهبت درد را...دلم سد شد

شبیه زخم که88 مرهم داشت

هزار ونهصد و بی انتها...مردد شد

نشست پشت پیانو شبیه دلتنگم

شبیه کشتی گهواره ای که مرقد شد!

چرا؟the endوتو فکر می کنی اینبار

صدا،صدا،و..وتنها صدااااااااااااا که ممتد شد

کسی که هستی من را...دوباره بر می گشت

کسی  که  رفت  نباشد دوباره  آمد  شد

چه فرق می کند اینکه مرا نمی بیند

چه فرق می کند اینکه مرا...ولی بد شد

صدای داغ موءذن سلام آقا جان!

.........................................

[به جای من همه ی آنچه آرزو کردی       واز حریم غریبش گرفته ای بنویس]

کبوتری که نفس می کشیدمش/پر زد

دوباره عشق،دوباره طلای گنبد شد

وکاشت دست مرا پای حوض فیروزه

نوشت: مثل همیشه..و...سبز خواهد شد

4 ساعتِ پروازِ...می پرم بی بال

33بار مرا غسل می دهد غسال!!!!!

 

اما اصلا چه ضرورتی دارد که 33 عدد مقدسی باشد یا نباشد؟!

33تنها برای شاعر ضرورت دارد اما چه می شود که برای مخاطب هم ضرورت پیدا می کند؟! چیزی که شعر امروز راتحت تاثیر قرار می دهد و این ژانر ادبی را به عنوان یکی از عمیق ترین و تاثیرگذارترین هنرهای نزدیک به زندگی نمایان می کند احساسات فردی عجین شده با تاملات شاعرانه و نوعی پیوند بین دنیای درونی شاعر با دنیای عواطف و احساسات مخاطب می باشد.

 33 برای شاعر عدد مقدسی است و آنچنان که او تحت تاثیر 33 قرار می گیرد مخاطب نیز تحت تاثیر قرار می گیرد. فرض کنید فیلمی را می بینید و قسمت هائی که برای شما جذاب بوده است را برای دیگری تعریف می کنید واقعیت این است که  در اینجا شما توانسته اید مخاطب را با خود به واسطه ی فیلم به هیجانات درونی و ذوق پنهان خود رهنمون کنید.

 روایت با 33 عدد مقدسی است شکل می گیرد شاعر حرفه ای تر از آن است که دستور صادر کند او فقط می خواهد تاثیر گذاری کلام خود در همراهی مخاطب را بسنجد و تا اندازه ای نیز موفق بوده است .

علت این موفقیت را عدم خودسانسوری و ایجاد فضایی صمیمانه برای ورود مخاطب به دنیای شاعر می دانم .

شاعری که علی رغم پریشان گویی که یکی ازخصوصیات انسان اگزیستنسیالیسم امروزی است می کوشد تا بدون نگاهی از بالا به پایین با مخاطب ارتباط برقرار کند و این نگاه رو در رو مخاطب را متقاعد می کند تا همچنان برای کشف موقعیت های شاعرانه  مخاطب  را با شعر همراهی کند.

چند صدایی بودن این کار نیز یکی از پارامترهای تاثیر گذاردر شکل گیری فرم و ایجاد فضاهای مستقل از یکدیگراز لحاظ مکان و زمان(در فیلم به این فضاهای مستقل سکانس گفته می شود)می باشد.

این را از این بابت گفتم که شاعر از تکنیک روایت و داستان

چیزی شبیه یک فیلم نامه ی چند سکانسی در کار استفاده می کند.

در این کار زندگی روایت می شود نه آنگونه که می خواهیم بلکه آنگونه که هست و شاید همین رئال بودن نقطه قوتی است که کار را از حالت تصنعی خارج کرده و کار را به کاری عاطفه مند تبدیل می کند.

 

چقدر چشم شما حرف می زند در من  تعبیریست که  علی رغم موضوع  زیبایی شناختی در شعر

نمودی از بازگشت به زبان ساده و صمیمی شاعر است .

شاعر آگاهانه در حال عبور از فضاهای متفاوت زندگیست  و علی رغم دل بستگی شدید به زبان عاطفی غزل

 درگیر صحنه هایی  دردمند و مصیبت بار از زندگی می شود از آن عبور می کند و به جایی می رسد که :

چقدر چشم شما حرف می زند در من!

 

شاعر در این کار دیگرهمه چیز را با 33 روایت می کند و این  نوعی ازجهان بینی و ایدئولوژی انسان مدرن امروزیست که تنها آنگونه می اندیشد که احساس می کند.

مریم حقیقت بسیار به احساسات خود نزدیک است و  از این بابت شاید سخن به گزاف نباشد اگر بگویم او نیز مثل فروغ به غریز ه ی خود نزدیک است و کمتر ادا در می آورد

با توجه به ساختار زبانی شاعر می توان به این نتیجه رسید که شعر مریم حقیقت شعری ساختار شکن نه آنگونه که در کتاب ها ی نقد ادبی خوانده ایم بلکه آنگونه که تحت تاثیر احساسات عمیق خود فضاها را در هم می شکند و سعی در برقراری ارتباط و دیالوگی نزدیک تر به انسان امروز دارد.

او آگاهانه می کوشد تا فاصله ی ذهن و زبان را(آن چیزی را که حس می کند و آن چیزی را که می کوشد تا با احساسات خود وارد حوزه ی زبان کند )

کم کند.

علی رغم زبان عاطفه مند پرسش های فلسفی او مخاطب را به چالش می کشد:

 

چرا نگاه نکردم کسی مرا رد شد

 

زمان به بودن تکرار من مقید شد!

 

استفاده ی تعمدی از اشتباهات املایی نیز در بعضی موارد در درک معنی برگرفته از ساختار کج و مووج شعر به کار شعر و شاعر می آید:

شبیه زخم که88 مرهم داشت

 

در پایان ضمن تشکر و سپاسگذاری از عزیزان شاعر  به دنبال کارهای جدیدی  از مریم حقیقت هستم که علاوه بر قدرت های ملموس شعری به دنبال کشف  های شاعرانه ی جدیددر همین فضای رئال باشد که بی شک این مهم نیازمند دیدی دوباره و چند باره به ظرائف پنهان زندگی امروزی دارد.

یا حق

 

(امین احراری

لينک
۱۳۸۸/۱/۱٢ - پسا غزلیون

   ما نگوئیم بد ومیل به ناحق نکنیم جامه ی کس سیه ودلق خود ارزق نکنیم   

دست دست نمی کنم پست مدر ...[ نیست ] مُر ...[ د‌َست ]

 

بودریار    فوکو   لیوتار    دریدا

دوست ندارم افراط و تفریطی در نقد داشته باشم ، ساده حرف بزنم که خواننده ای که مخاطب شعر نیست هم آن را بفهمد ، به خاطر طولانی بودن بحث حاضر من فرض را بر این می گیرم که خواننده این نقد ، با بسیاری از واژه ها تا حدودی آشناست . مباحث خیلی کلی تر را به صورت لینک های سبز ببینید .

 پست مدرنیسم و حرف هایی از هر کس

 خودنمایی و تظاهر از ویژگی های ساختمان های پست مدرنیست است ، پست مدرنیست را می توان معماری طبقه ی ثروتمند دانست که برای طبقه ی متوسط ترجمه شده است .

 آنچه به پست مدرن فلسفی مشهور شده است به واقع مرحله نهایی و شاید افراطی ترین مرحله واکنش دراز مدت به آن چیزی است که اغلب مبانی تفکر روشنگری نام گرفته است

هنر پست مدرن خود زاده ی جریانات فکری ، اجتماعی و فلسفی و هنری عرصه های مختلف بود  تمامی افکار ، اندیشه ها و هنر ها اعم از کلاسیک ، رئالیسم ، فرمالیسم ، انتزاعی مفهوم گرایی و ... را جمع کرد و اذعان نمود پست مدرن یعنی احیای قالب ها و محتوای سنتی از انحای مختلف به همراه ترکیب آن ها با قالب ها و محتوای بدیع ، فنون ، تکنولوژی دستاورد های سنتی ، صنعتی و فرا صنعتی

هنر مدرن با دو شیوه به پیش می رود : یکی تجریدی و دیگری ترکیبی با عینیت ها . به نظر می آید هنر پست مدرن این وجه فیگوراتیو و عینی را اخذ و با موضوعات تاریخی ترکیب کرده است .                   چون نمی خواسته به عنوان یک دوره خاص مطرح باشد بلکه به عنوان مرحله ای تلقی می شود .

 هرگونه اعتقاد به چیزی به عنوان محتوا دچار تزلزل شد ، این نگاه اثر خود را بر روی زبان نیز گذاشته و جمله های نیمه تمام و سه نقطه ها جایگاهی برای برش ها و شکست های روایت شده اند و از آن سو استفاده دو گانه از کلمه به تلفیق جملات پرداختند .

بخش اعظم هنر پست مدرن صرفا روزنه ای است برای تفکر در خصوص عصر پست مدرن ، روشی برای به اجرا درآوردن یا به کار بستن نظریات پست مدرن

 به جای اینکه پست مدرنیسم را تکرار مقلدانه ی سنت بدانیم می توان آن را " التقاط گرایی رادیکال " دانست که فعالانه وارد گفت و گوی گذشته و حال ( برخلاف افسانه ی تازگی مطلق مدرنیسم ) نشان می دهد هر یک از این دو ( حال و گذشته ) در شناخت ما از دیگری تاثیر می گذارد .

 پست مدرنیسم را باید نشانه ی ناتوانی و عدم شجاعت دانست و آن را به مثابه تنزل استانداردها، انحطاط تخیل هنری و گرایش محافظه کارانه ی عوامانه ترین معیارها دانست .

 پست مدرنیسم یک هنری اقتباسی ست .

سبک های گذشته را پهلوی هم می چیند ، زیرا نمی تواند کاری بهتر از این انجام دهد و از آن جایی که آرمان گرایی مدرنیسم را ندارد با آنچه تا به حال ساخته شده خود را سرگرم می کند و گزینه های دیگری را ارائه نمی دهد .

 در بررسی مجله موسیقی wire  چنین آمده است : " نبوغ ، بیشتر به کارگیری ِ مهارت و تعادل در ترکیب است تا ابداع طاقت فرسای تک تک اجزای آن ترکیب "

 پست مدرنیست از همه چیز می گوید اما از هیچ چیز نمی گوید

 در هنگام خواندن اثر ادبی پست مدرن نه تنها باید بر اساس فرمول سنتی به هنگام خواندن اثر ناباوری را به کنار بگذاریم بلکه باید باورهایمان را نیز در این نوع خوانش در معرض تهدید ببینیم .

 اندیشه پست مدرن به تکثر و ناهمانندی روایت ها معتقد است و مشکل ابر روایت ها و فراروایت ها را در این می داند که دیگر اراده ای برای فهم و تاویل برای انسان باقی نمی گذارند .

 به اعتقاد من ادبیات پست مدرن نمی تواند به تمامی " خود – انعکاس – آگاه " باشد یعنی نمی تواند تنها به درون خود ( جهان متن ) ارجاع داشته باشد . متن ادبی پست مدرن در عین حال از طریق واسطه ( زبان ) با جهان بیرون مرتبط است .

 از لحاظ لغوى Post بیشتر تداوم جریانى را ثابت مى‏کند، و پست مدرنیسم به معناى پایان مدرنیسم نیست، بلکه نقد مدرنیسم و تداوم جریان مدرنیسم مى‏باشد

 پست مدرنیسم زیبایی شناختی از چند وجه توصیف می شود :                                                 

۱ – ادبیات و هنر غیر رئالیستی دوران پس از جنگ جهانی دوم ۲ – هنر و ادبیاتی که برخی از ویژگی های معین مدرنیستی را به مرحله افراط آن می رساند ۳ – جنبه هایی از وضعیت عام انسانی در دنیای " سرمایداری متاخر " سال های دهه 1950 که تاثیرهایی همه جانبه و همه گیز بر زندگی ، فرهنگ و هنر دارند ۴- نوعی نگرش عموما مثبت و تحسین بر انگیز نسبت به جنبه های مذکور

به این ترتیب شاهد سیالیت ، زودگذری ، ناپایدار بودن ، اختلاط و کولاژ و تجزیه و پراکندگی همه تولیدات هنری ( معماری ، نقاشی ، ادبیات ، سینما ، ...) هستیم که می توانند آینه هایی از جامعه سرمایداری متاخر یا در ارتباط با مبانی نظری ارائه شده در اندیشه پست مدرنیته باشند .

 پسا غزل چیست ؟

از آن جایی که در ایران پست مدرنیته تجربه نشده است و تئوری های شبه فلسفی پست مدرن چیزی فرای تک وزنی بودن و تقریبا فضای ساختاری غزل است و هزاران دلیل دیگر که با خواندن دقیق متون پست مدرن به آن می رسیم که غزل یا همان زن هر جایی شعر ایران با چنین فضای التقاطی و چند پارگی آن سنخیتی ندارد ( اگر متهم به نفهمیدن غزل یا پست مدرن نشوم یا اصلا نگویند پست مدرن عرصه بازی و شوخی است یا تضاد ها که در ادامه توضیح خواهم داد )در شرایط فعلی تعمیم دادن پست مدرن به غزل مضحک و از روی جهل است ؛ من شعری را تنها به خاطر استفاده از وزن عروضی به کلاسیک بودن محکوم نمی کنم همان طور که بی وزنی ( وزن غیر عروضی ) را نشانه مدرن بودن      نمی دانم . پسا غزل وضعیتی است که نه مهر مرگ را بر پیشانی غزل می کوبد نه او را با شکل کلاسیک خودش به زندگی جدید دعوت می کند . بدون شک پسا غزل وضعیتی است متغیر که می تواند اندیشه های متفاوتی را بازگو کند و گاه شاید بیانگر اندیشه های پست مدرنی باشد ( آن هم تنها به عنوان یک جریان نه بیشتر )

 زبان درازی پسا غزل

 علاقه ای به بیان مباحث تکراری و همیشگی در مورد غزل را ندارم به همین علت سر راست می روم سر بحث ؛ جریانات ادبی معاصر نشان داد که نمی توان به سادگی غزل را محکوم به بوی بد کهنه گی کرد ؛ ابداعات سیمین بهبهانی ، غزل های ناب حسین منزوی و محمد علی بهمنی نشانگر موج جدیدی از غزل می باشد اما نمی توان تاثیرات فراوان محمد سعید میرزایی بر غزل امروز را نادیده گرفت . غزل امروز حال با هر اسمی – درست یا نادرست – عناصری چون زبان تازه و امروزی ، افق دید وسیع و باز ، تصاویر و ترکیبات خاص امروز و ... را در بر دارد . امروزه شاهد غزل هایی هستیم که اهمیت فراوانی برای انسجام محور عمودی و افقی خیال قائلند و این امر به  انسجام ساختاری شعر و ارتباط بهتر آن با مخاطب کمک می کند . نمایشی شدن شعر و لذت بخشی آن نیز بخشی از محصولات غزل معاصر است . حال پسا غزل با تاثیر از چنین فضایی و تاثیر از نظریات فلسفی ادبی همچون خرد شدن تسلط خداگونه ی مولف ( نه مرگ مولف که بی شک واژه ای ست اشتباه ) ، بینامتنیت ، نظریات بازی های زبانی ، دایره واژگانی متفاوت و ... توانسته است اقتدار تغزل در غزل را خرد کرده و با مفاهیم فلسفی ، فرهنگی، اجتماعی ، نوعی جدید و جدا گونه از مفهوم کلاسیک غزل بدست دهد .

 مریم حقیقتی ست که ...

 یکی از ضعف های نشانه شناسی ساختارگرا این است که تمایل دارد با متن به شکلی مجزا و منحصر به فرد برخورد کند . اما توجه نشانه شناختی به " بینامتنیت " که توسط ژولیا کریستوا مطرح شد ، ارتباط نزدیکی با نظریه های پسا ساختارگرا دارد . کریستوا در دیدگاه خود از دو محور حرف می زد : یک محور افقی که نویسنده و خواننده اثر را به هم مربوط می کند و یک محور عمودی که متن را به متون دیگر متصل می کند . بینامتنیت معنایی بیشتر از " تاثیر" [ برای مثال ] فروغ بر حقیقت دارد . حقیقت با ایجاد چنین رابطه ای مفاهیم  زیبایی به نفع خود ثبت می کند :

 و کاشت دست مرا پای حوض فیروزه                                                                                نوشت : مثل همیشه ..و ... سبز خواهد شد ( 33 عدد مقدسی است )

نشست پشت پیانو شبیه دلتنگم 

شبیه کشتی گهواره ای که مرقد شد

چرا ؟ the end  و تو فکر می کنی این بار 

صدا ، صدا ، و ..و تنها صدااااااااااااا که ممتد شد ( همان )

شعر 33 عدد مقدسی است با فضای سینمایی و همچنین سود جستن از مفاهیم خیالی و گاهن تراژیک سینما (مالهالند و همچنین  1900 ) به خوبی توانسته است روحی سرگردان در زمان و مکان را به نمایش بگذارد پرش های مکانی و زمانی به خوبی نشانه این مدعاست / سکانس اول شعر که از تخت غسال خانه شروع می شود و دیالوگ هایی که بین غسال ها رخ می دهد و تداعی شدن خاطرات مرده و همچنین سود جستن مفاهیم آیینی ( که در اکثر کارهای حقیقت مشاهده می شود ) توانسته ظرفیت بالای غزل را برای مفاهیم کاملا امروزی نشان دهد .

و اماساختار زبان و اسکیزوفرنیای در حقیقت

واژه اسکیزوفرنی که در مباحث پست مدرن ظاهر می شود متضمن تعریف مرسوم بالینی – روانی نیست که طبق آن اسکیزوفرنیک حالت هذیانی رنج آوری است که مشخصه ی آن از دست رفتن رابطه درونی شخص با فرایند ذهنی خود است به گونه ای که تفکرات و تکانه ها اموری برخاسته از صداها یا منظر برون ذهنی پنداشته می شود و پیامد آن گوشه گیری ، غرابت و بی احساسی است ؛ این عبارت به پیروی از لاکان در تقابل با پارانویا به کار می رود

حداقل دو نوع نقص در گفتار یک فرد مبتلا به اسکیزوفرنیا وجود دارد :                                               اول ، اختلالات مربوط به تفکر ( عدم توانایی در نگهداری یک طرح برای سخن گفتن )                            و دوم ، اشکال مختلفی از نقائص شبه دیسفازی مثل قافیه دار یا آهنگین سخن گفتن ، لغات اختراعی و سخن نامفهوم . اختلال در تفکر ، شامل اختلال فرم فکر است                                                      این اختلال ، شامل عدم توانایی ترتیب دادن منطقی و لحظه لحظه افکار است . تظاهرات اختلال فرم فکر ، شامل فقر محتوا ( شکست در بیان اطلاعات کافی ) ، بی هدف بودن ( لغزش از موضوع اصلی ) قافیه دار صحبت کردن و دیگر اشکال بی ربط حرف زدن و نامفهوم بودن کلام می باشد .

 امروزه مقیاس اندازه گیری استانداردی که برای زبان در اسکیزوفرنیا مطرح می باشد مقیاس TTL است که توسط آندرسن مطرح شد؛ این مقیاس در برگیرنده 18 نشانه است :

فقر کلام ، فقر محتوا ، فشار کلام ، پرت شدن حواس توسط محرک خارجی، مماس گویی  ، بی هدف بودن ، خارج شدن از مسیر سخن،حاشیه پردازی، بی منطقی ، بی ربط بودن، اختراع لغت،واژه تقریبی، سخن تصنعی ، تداعی صوتی ، در جا زدن ، اکولالیا ، وقفه ناگهانی در کلام و صحبت بیش از حد در مورد خود . این نشانه ها اختصاصی نیستند ، از بین آنها ، خارج شدن از مسیر ، بی هدف بودن فقر محتوا و مماس گویی ، از شایعترین نشانه های موجود در اسکیزوفرنیا هستند .

از دیدگاه زبانشناسی در افراد مبتلا به اسکیزوفرنیا حروف صدادار اغلب غیر طبیعی هستند بدین معنی که آهنگ کلام یکنواخت است و کیفیت صدا غیر معمول می باشد ؛ اما ساختار شناسی ، ریخت شناسی و دستور زبان طبیعی یا خیلی شبیه به طبیعی است دسترسی به ذخیره ی لغات به وضوح با اشکال همراه است که با شکل کلمات تصنعی ، واژه تقریبی و اختراع لغات تظاهر پیدا می کند ؛ آهنگین و با قافیه صحبت کردن مستقیما به عنوان اختلال خود کنترلی شناخته می شود .

مولانا پشت کیبورد  یا مولانا با گیتار بیس شعر پست مدرن می سراید

 غزل پست مدرن برای مشروع جلوه دادن خودش از گذشته های دور تعابیر پست مدرنی برایمان می آورد ، مولانای امروزی را شاید با تفاسیر و ترجمه هایی که دنیای غرب بر آن گذاشته ( که بیشتر او را رقصنده ای شورانگیز و مطرب می داند تا عارف) بتوانیم پست مدرن ببینیم که اگر این طور باشد ، بدون شک جنیفر لوپز هم از عرفای بزرگ قرن ماست اما با همان دید شرقی با ژرف نگری های مولانا ، با نگرش های عرفانی و صوفیانه او ، به هیچ عنوان بدون عمقی، سطحی نگری و هیچ انگاری های تئوری های شبه فلسفی پست مدرن با مولانا خوانشی ندارد  ؛ یا با زبان خودمانی جامه ی مولانا به پست مدرنی ها بی نهایت گشاد است 

ما با یک یا دو مولفه نمی توانیم شعری را پست مدرن بدانیم ( که متاسفانه شعرهای پست مدرن ایران چیزی جز این نیست ) مثلا بگوییم پست مدرنیسم از هجو یا از کنایه بهره می گیرد پس از رودکی تا ... همه شاعران پست مدرن هستند ؛ من جوابی به خوبی جواب مولانا برای کسانی که تنها به بازی ها دل بسته اند [ بیشتر شیفته ی تئوری هستند  و سطحی نگر ] نمی یابم که به دوستان پست مدرنم پاس دهم :

ای مطرب خوش قاقا  تو قی قی و  من قو قو                                                                                          تو دق دق و من حق حق تو هی هی و من هو هو

مولانا از هو می گوید و از حق دم می زند اما این مطربان خوش نواز تنها به نوا و آهنگ ظاهر بینانه ای  دل خوش کرده اند .

پست مدرنیسم دختری با موهای فشن زیر چادر گل منگلی

 در چالش با عقیده رایج ، پست مدرنیسم با قاطعیت روی می تابد از ارائه مفهومی جدید یا پذیرفتن نوع دیگری ساختار به جای خود آن معرف نسلی است که به عمد از یافتن هویت خود پرهیز می کند به این ترتیب به هیچ رو جنبشی با سویه ی منطقی نیست ، بلکه مجموعه ای بی در و پیکر از گرایش هاست . از دیگر ویژگی های پست مدرنیسم انحلال فرم های هنری است با وجود سویه ی ضد خردورزش ؛    پست مدرنیسم شیفته ی تئوری است در نتیجه هنر ، و همگام با آن تاریخ هنر مقید تئوری می شود با وجود این به رغم مجموعه بسیار از شعر و ادبیات عقب می ماند پست مدرنیسم مطابق بهترین نمونه تمامی نشانه های یک آوانگارد خود انگیخته را داراست گرچه خود قویا این گونه رابطه ای را انکار می کند . پست مدرنیسم حرکتی " ضد زایشی " است که جوی بحرانی به وجود می آورد تا خود را مستحکم و بر حق نشان دهد ، از نظر نقش آفرینی بیش از همه می توان آن را با حرکت دادا منطبق کرد گرچه فاقد تشنج و هیستری آن است. ضد نخبه گرایی آن تنها ابزار برای حمله به بنیان فرهنگی ست ؛            نسبی گرایی و آشوب ورزی پست مدرنیسم آشکارا پنداری ویرانگرند ، این هیچ انگاری حاصل استیلای شکاکیت در پایان سده ی بیستم است . آنگاه که کمتر چیزی مهم یا با ارزش پنداشته می شود . باور پست مدرنیسم را شاید بتوان به خوبی در این سخن ادگار آلن پو یافت :

 هرآنچه می بینیم یا دیده ایم

تنها رویایی درون رویاست

دموکراسی بناشده بر پایه ی ارزشهای روشنفکری ، برخلاف ، به گونه ی نیروی مستبد ، برای انتشار استیلای غرب در سراسر جهان می باشد چون اغلب گرایش های آوانگارد پیش از خود ( برای مثال اگزیستانسیالیسم ) پست مدرنیسم با اومانیسم ضدیت دارد ، که آن را چون بورژوازی طرد می کند منطق با سلسله مراتب استدلال آن کنار می رود تا بشریت از کسب نظام رهایی یابد و عرصه برای دیدگاههای نامرسوم گشوده می شود ، به ویژه برای جهان سوم ، با تاکید بر احساسات ، شهود ، خیال ، تعمق ، عرفان و حتی جادو . علم نیز برتر از چیزی نیست زیرا آن نیز از پاسخ گویی مشکلات دنیای امروز وامانده . از این رو که هیچ مجموعه ای از ارزش ها بر دیگری برتری ندارد همه چیز نسبی خواهد بود . تنها راه فرار از زیستنی که در آن هیچ چیز به ذات ارزش ندارد ، بیهودگی یا لذت پرستی از یک سو  و معنویت از سوی دیگر است لیک تنها گونه ی افراطی عرفان می ماند که عاری از هرسان باید ها  و نباید های عقلانی است که مورد پذیرش است .

به این شکل مردم پست مدرن محکومند که خودپرستان و لذت جویانی باشند که هیچ هویت ، هدف و وابستگی ندارند ؛ آن ها آشکارا بدبین و غیر اخلاقی ، برای لحظه زندگی می کنند و هرگز خود را برای مفاهیم وسیعتری که در لحظه نخست قابل فهم نباشد ، به زحمت نمی اندازند                                 در دنیای جدید پست مدرن ، شخص دیگر در محدوده فضا و زمان نمی گنجد ، این مفاهیم دیگر             در زندگی منسوخ شده اند همان طور که در علم ، زیرا ورای درک معمولی بشرند و تنها بر پایه           فرضیاتی بنا شده اند که خود مورد تردیدند؛ با از دست رفتن این گونه مفاهیم امور واقع دیگر چنگی به     دل نمی زند . پست مدرنیسم البته ، برای جایگزینی ارزشهایی که ویران کرده هیچ راه حل جدیدی ارائه نمی کند در عوض کثرت گرایی را با نام چند فرهنگی عرضه می کند . پلورالیسم راهی مگر مکتب التقاطی ندارد ، آن ها تابع چیزی جز خود نیستند ، آن ها فرجام را زیبنده ی خود می دانند پست مدرنیسم نمی کوشد تا دنیا را از آن چه هست بهتر کند ؛ در عزم راسخش مدرنیسم زدایی ، از نظر اجتماعی و سیاسی و در بهترین حالت دمدمی مزاج و در بدترین گونه متناقض است ؛ در نهایت پست مدرنیسم را ، خود از آن قواعد تاریخ که انکارشان می کند ، گریزی نیست

اداره پست مدرن نیست

روزنائو Rosenau تناقضات زیر را به پست مدرنیسم و به ویژه دیدگاه لیوتار نسبت می دهد : الف ) پست مدرنیسم ضد نظریه است، اما ضدیت با نظریه خود یک موضع نظری است . ب ) پست مدرنیسم بر        غیر عقلانی بودن تاکید می کند ، اما از ابزارها و استدلال عقلانی به طور نامحدود استفاده می کند       ج ) مدعی اجتناب از تجویز و سنجش است ، اما تمرکز بر حاشیه ها نوعی تاکید سنجشی و تجویزی است . د ) بر دیدگاه بینامتنی تاکید دارد ، اما اغلب در متن دیدگاههای خود عمل می کند .                  هـ ) در ارزیابی نظریه ها ، معیارهای مدرن را رد می کند و مدعی است هیچ معیار معتبری برای قضاوت وجود ندارد ، اما معلوم نیست بر اساس چه معیاری به قضاوت در مورد معیارهای مدرنیسم می پردازد و حکم به بطلان آن ها می دهد و از تناقضات و ناسازگاریهای مدرنیسم انتقاد می کند ، اما معیارهای خود را اثبات نمی کند و بر معیارهای بی ثبات و متناقضی تکیه زده است. ز ) در نوشته هایش ادعای حقیقت را رد می کند ، اما مدعی است که ادعاهای وی حقیقت است ، که این نقض غرض است

چرندیات پست مدرن *

پست مدرنیسم با زیرکی هر چه تمام خود را به دل مردم می آورد که با یاوه سرایی و فلسفه بافی های مبهم و همچنین استفاده از اصطلاحات معنادار علمی در مباحث بی معنی و مبهم خود ، خود را ژرف و بر حق نشان دهد . پست مدرن برخلاف هنر سده نوزدهم که به واقع گرایی و بازتاب عینی و فضیلت توجه داشت، به وانمودگرایی منتهی شده و انبوهی از پایان ها را در پس واژه مرگ کتمان می کند : " سوزان سونتاگ و مرگ تراژدی ، فوکو و مرگ انسان ، کوژو و مرگ تاریخ ،بودریار و مرگ تاریخ ، وادیتمو و مرگ هنر ، هانس بلتینگ و مرگ تئوری ، دیوید سالی و داگلاس کریمپ و مرگ نقاشی " ، این برمی گشت به سطحی نگری شبه فیلسوفان پست مدرن که با پیدا کردن کوچکترین تسلط مهر مرگ را به پیشانی       می کوبیدند که درنهایت به مرگ پست مدرنیست انجامید .

کاغذهای زیادی درباره پست مدرنیسم سیاه شده است ، جریان فکری که می پندارد جایگزین تفکر عقل گرایانه ی مدرن شده است . شیفتگی نسبت به گفتمان مبهم ، نوعی نسبیت گرایی معرفت شناختی مرتبط با شکاکیتی کلی نسبت به علم مدرن ، علاقه شدید به باور های شخصی یا سوبژکتیو فارغ از صدق یا کذب آن ها و تاکید بر گفتمان و زبان در تقابل با امور واقعی که گفتمان ها به آن ها اشاره       می کند . باید اذعان کنم که مدرنیسم خام اندیشانه ( باور به پیشرفت نامحدود و مداوم ، علم گرایی، اروپا محوری فرهنگی و ... ) نیازمند تصحیح بود و بسیاری از ایده های پست مدرن که به شکل معتدل بیان شده بودند . این مهم را امکان پذیر ساختند چیزی که از آن ها انتقاد می شود پست مدرنیست افراطی و پریشان فکری هایی است که در شکل معتدل تر پست مدرنیست نیز وجود دارد ؛ چون علاقه ای ندارم چون پست مدرن ها مسائلی را بیان کنم که عامه مردم ( و غیر دانشمند ) درک جامعی نسبت به آن ندارند علاقه مندان به این مباحث را به صفحات یا کتاب لینک می کنم :

جعبه ی جادویی که پست مدرن شد

هویت پست مدرنی T شرت

اینک آخر زمان پست مدرن

زن ، مدرنیسم ، پست مدرنیسم

 پست مدرنیسم و مدرنیسم × ایهاب حسن ، فردریک جیمسون ، اندرسن و حاجیان زاده

و

* چرندیات پست مدرن عنوان کتابی ست نوشته آلن سوکال و ژان بریکمون با ترجمه عرفان ثابتی در ایران - نشر ققنوس – درباره سواستفاده های روشنفکران پست مدرن از علم

 پست مدرنیست و رویایی که فراموش شد

دنیای پست مدرن در نظر داشت مفهوم همیشگی هویت ها و جنسیت ها را از آن گرفته و به آن ها مفهومی خیالی دهد ( آمیزش جنسی خیالی – این مفهوم نسبتا ناب از آمیزش جنسی که در آن تماس بدنی وجود ندارد ) ما در چنین فضایی می توانستیم از " خود " های واقعی و فیزیکی مان فرار کنیم در این فضا آزاد از هر قید و بندهای جسم و مکان ، هویت های جنسی متفاوتی داشته باشیم نه تنها جنسیت مان را عوض کنیم بلکه می توانیم از مقوله جنسیت خارج شویم ؛ اما با به وجود آمدن چنین فضاهایی باز پست مدرنیست نتوانست مسئله جنسیت را حل کرده برای مثال هنوز در انیمیشن ها و فیلم ها و آثار هنری پست مدرن به زن به عنوان کالایی برای جذب مخاطب نگاه می کند ، و سوژه ی زن در چنین آثاری منفعل ، برهنه و در معرض دید قرار دارد . البته باید اذعان کنم نگاه مدرنیست به زن تا حدودی کم رنگ شده و شما شاهد تفاوت این دو هستید

آبجوی کانادا یا شراب فرانسه ؟                                            

پست مدرنیسم  از یک سو از دل انتقادهای شدید از مدرنیته مطرح شد و از سوی دیگر ناشی از تغییر و تحولات رخ داده در دل جامعه سرمایداری برآمد .                                                                       وضع پست مدرن با ویژگی های متعددی مشخص می شود : سرمایداری بی سازمان ، مصرف گرایی ، سرعت پرشتاب و دگرگونی بی وقفه ، تاکید بر ظواهر و تصاویر ، جهانی شدن سیاست و اقتصاد ، رشد رسانه های گروهی همراه با گسترش پیش بینی ناپذیری مسائل و به هم پیوستگی ببش از پیش سرنوشت توده ها به یکدیگر چنان که اتفاقاتی که در گوشه ای از کره زمین رخ می دهند ، می توانند تاثیرات زیادی بر بخش دیگر جهان داشته باشند . این تاثیر پذیری شامل تغیراتی است که در بازار سهام و بورس پدید می آید و همچنان اتفاقات کارخانه های هسته ای                                                     اکنون سرمایه از طریق دستگاههای الکترونیک به بازارهای جهانی انتقال پیدا می کند                          با چنان سرعتی که بخش اعظم ثبات و معنای خود را از دست داده است

خطاب به کرکس ها و چرا من دیگر شاعر دهه ی هفتادی نیستم !!!

 اصلا دنبال حاشیه نیستم ، کوتاه می نویسم که فکر کنیم  .                                                     دهه ی هفتاد مدت هاست که گذشته اما نه خاکستری زیر آتش که بیشتر دودش خفه مان می کند   دارد ، دهه ی هفتاد دهه ای بود سازنده و مخرب                                                                      دهه ای که شاعرانش نوشتن از خود را خوب بلد بودند ، خود بزرگ بینی هاش ...                           چند کتاب نقد درست و حسابی ؟ چند منتقد ؟ چند ... ؟                                                          شعر شاملو ، نیما ،فروغ و ... که بزرگ و تکان دهنده جلوه می کرد در نظر سنی که در دهه هفتاد ظهور کردند ، کهنه ، متعارف، خوانده شده و نامناسب برای دهه ای چون هفتاد بود که اگر کسی می خواست کار جدیدی بکند باید فحشی ، بد و بیراهی یا لااقل پیف پیف می کرد                                           مدارس و کارگاه ها زیاد و زیادتر شد نه اینکه راهی به شعر جهان باشد                                        بلکه هر روز جریانی شعری ظهور کند ، باندی تشکیل شود و باند دیگری نفی یا تایید شود                  یکی با خواندن دو ترجمه از پست مدرنیست چنان ذوق زده می شد و چنان جو گیر                           که تماما فریاد می شد که نوبل ادبیات را باید به او بدهند ، دیگری خودش را از نیما و شاملو بزرگ تر        می دانست و حتا بزرگترین شاعر معاصر یکی ...

این سوال ای ست که جوابی برایش پیدا نکردم . دهه هفتاد اگر موفق بود چرا کسی حاضر نیست        نمازی پشت جسدش بخواند ؟ و اگر نا موفق پس چرا هرز چند گاهی کسی علم می کند که من بزرگترین شاعر دهه ی هفتاد بوده ام ؟

دهه ی هشتاد دهه ای قدرتمند تر و منطقی تر از هفتاد

دهه ی هشتاد هم دارد تمام می شود ( هفتادی ها غربال شدند ، و البته که هفتاد حضوری چون همه ی دهه ها در هشتاد داد نه بیشتر ) البته این مصیبت بر ادبیات ماند که یک دهه خودش را صرف رها کردن از دهه ای کند ( با این حساب دهه ی هفتاد با همه ی دستاورد هایش مضر بوده )                       شاعران دهه ی هشتاد شیفته ی تئوری نیستند ، بلکه تئوری ها را درونی کرده اند                             دهه ی هشتاد با حضور شاعران بسیار نشان داد که شاعر تنها در هفتاد نایستاده  ؛ شعر این دهه با اینکه در وبلاگ ها و سایت ها شکل گرفت ، خیلی از وبلاگ ها خاک خوردند تا مخاطبی پیدا کردند اما در نهایت به انسجام خودش رسید . در دهه هشتاد شاعران تعادل مناسبى میان فرم و محتوا یافتند و حالا می توانند سرشان را بالا بگیرند که روی پای خودشان ایستادند( نه چون هفتادی ها بر دوش تئوری ها)من هم خیلی علاقه ای به دهه بندی های شعری ندارم اما از آن جایی که هم با سبک های شخصی رو به رو هستیم و هم با سبک دهه ( یا دوره ) که شاعران را در مولفه هایی مشترک می کند . این دهه بندی از این رو و برای دقت بیشتر در آثار بود .

امیدوارم در دهه ی نود مثل همه ی کارهامان که دقیقه ی نودی ست هر چه نزدیک تر باشیم به شعر جهان ( و این خیلی سخت نیست زیرا ما فاصله ی زیادی با شعر جهان نداریم لااقل به نظر من )

نظر شما نسبت به زیبایی لیلا حاتمی چیست ؛ از 0 تا 20 نمره دهید ؟

شعر مریم حقیقت شعری ست زنانه با همان اروتیسم زدگی شعر معاصر ؛ مدام مواجه ایم با : دیالوگ مادر و فرزند ، بارداری ، احساسات زنانه ، سکس ، انزاوی زن ،نگاه ابزاری به زن ، نفرت مفاهیمی چون اسارت زن و ...                                                                                                               خشونت علیه زنان مرز نمی شناسد، محدود به جوامع عقب مانده نیست. در همه جای دنیا زنان کم و بیش مورد انواع خشونت های جسمی، جنسی و کلامی واقع می شوند.                                      تقریبا در تمام شعرهای حقیقت نیز نوعی فریاد نسبت به این موضوع نمایان است که دیگر احتیاجی به مثال های جزئی نمی بینم شعرهایی چون : 7 ماهه ها باهوشترند ! ، یک شعر بی...{جای ... } نمونه های این حس می باشند . در این رابطه بارداری و نقش زن در تمام شعر ها توجیهی دارد :              ناحیه شهوت زای زن، نوعی اندام غیر جنسی یا اندام جنسی مردانه ای است که به درون خزیده تا خود را نوازش دهد ؛ سهم زن " فقدان " تحلیل رفته گی اندام جنسی " و  " عقده ی قضیب" است                "زن همیشه خودش را لمس می کند " اندام جنسی او از دو لبه تشکیل شده که پیوسته یکدیگر را لمس می کند اما مرد به دست هایش ، به زن یا به کلام نیازمند است تا از خود لذت ببرد ، در نتیجه زن همیشه در حال لذت بردن از خود است . زن در رابطه با فرزند نیز لذت های جبران کننده ی محرومیت هایی را می یابد که اغلب در روابط جنسی به معنای دقیق کلمه با آنها مواجه می شود . بدین ترتیب مادر بودن جبران کمبودهای سرکوب شده ی زنانه است . از سوی دیگر بارداری یعنی عشق به دیگری  نه عشق به خود ، نه عشق به موجودی همسان و نه حتا به مراتب کمتر ، عشق به دیگری که " من " با او در می آمیزد ( عشق و شهوت ) و حتا نوعی خود را به دست فراموشی سپردن .            مضامین شعر حقیقت از این رو با این بحث گره می خورد که او – خوشبختانه یا بدبختانه – زن است

سیاه های م س ت شیکاگو

خیلی ها فکر می کنند مدرنیسم تمام شد و به خاطر افراط هایش نقد هم شد حالا ما که در جوامع سنتی زندگی می کنیم و یک سری ویژگی های خوب داریم بیاییم این خوبی ها را با همان اندیشه انتقادی مدرن تلفیق کنیم و پست مدرنیسم را به جهان سومی ها تزریق کنیم ؛  این ها نه شناختی از مدرنیسم دارند نه از پست مدرنیسم این توهمی بیشتر نیست  .                                                چرا ما ایرانی ها نمی خواهیم دست از چنین سبد خریدی برداریم ؟ مدرنیسم و پست مدرنیسم         بقالی سرکوچه نیست که هرچه می خواهیم برداریم هرچه نمی فهمیم یا نمی خواهیم را برنداریم       - البته در ادبیات پست مدرن برعکس است هرچه نمی فهمیم برداشته ایم – شاید به دردمان بخورد    اگر امریکا را – به قول شبه روشنفکران پست مدرن – جایگاه پست مدرنیسم بدانیم ( با توجه به ایالت های مختلف ، سیاست ساخت تخریب ، سینمای قدرتمند ، یکی از قطب های بزرگ تکنولوژی ، تولید گاز و نفت ،بزرگترین کشور در عرصه واردات و صادرات، تورم بسیار پایین، نرخ بیکاری پایین  ،بالا بودن سطح تحقیقات ،جمعیت فراوان ، آمیختگی فرهنگی ( غیر غربی و غرب ) مذهبی و ... ) پست مدرن بودن ایران کمی مضحک است ، تهران هنوز مورد هجوم مردم روستا و شهرهای کوچک است ،         تهران تنها قدرت سیاسی اقتصادی ایران است ، خیلی ها فهمیده اند با شهردار شدن تهران و کسب رضایت مردم می شود رئیس جمهور هم شد و گذشته از این همه حرف ؛ وقتی هنوز ساده ترین اصول اخلاقی در ایران زیر پا گذاشته می شود ، غم نان و مسکن به آرمان‌های آزادی‌خواهی و حق‌طلبی مجال ظهور و بالندگی نمی دهد ، وضع نشر ، ممیزی ، تورم – سال 88 به 50 درصد هم خواهد رسید – تولیدات داخلی ، سیاستی که تکیه بر نفت زده ، و اینکه حزب سیاسی در ایران معنا ندارد که آزادی آن معنا داشته باشد ، اصول گرایان و اصلاح طلب ها بیشتر به پنگول و پنبه (عروسک های رنگین کمان ) می مانند برای شادی دل بچه ها ، هرگونه مطالبه‌ای  به مثابه اعتراض به قدرت سیاسی حاکم و زیر سوال بردن آن در نظر گرفته و سرکوب می شود،فعالان جنبش های زنان فاحشه قلمداد می شوند و همچنین از دیگر ویژگی هاى جوامع فوق صنعتى، اقتصاد مبتنى بر دانش و کارگران تحصیل کرده مى‏باشد که عنصر اصلى نیروى انسانى است اما در ایران این قشر کمتر از 3 درصد می باشد و هزاران هزار ویرگول و پنگول

برای اینکه فردا نگویند من غرب زده هستم ( این تنها برچسبی است که راحت انسان ها را فاسد ، بی عرضه ، بی هویت و... می خوانند )  مرگ بر امریکایی که ستاره های کاغذی بچه های گرسنه را برای پرچمش به یغما می برد و سرخی پرچمش خون هزاران بی گناه ...                                                در ضمن جنایات دولت بوش ، افزایش نرخ بیکاری، کاهش شدید رشد ناخالص داخلی و از طرفی افزایش بدهی های عمومی و خارجی نشان دهنده شکست دیدگاه های سیاست سیال پست مدرن است .

سگ شد دوباره دلم / را شکار کرد *

 مریم حقیقت در پسا غزل درصدد استفاده از تکنیک های پست مدرنیست است تکنیک هایی چون : تکنیک حذف ، کلی بافی ، زمان بندی ، قطره چکان ، ابهام ، زمان پریشی ، افراط های نشانه ای ، توصیفی ؛ با توجه به چندگانگی قالب و چند وزنی کارهای حقیقت می توان او را نزدیک ترین مونتاژ کننده ی آثار مونتاژی پست مدرن در ایران دانست ( البته در شعرهای عروضی ) اما باز با تمام این ها نمی توان او را شاعری پست مدرن خواند . با تمام تلاشش برای بازنمایی زبان مختلف ، صدای متکثر در متن و چند گانگی قالب همیشه در آثارش یک صدای یکه و اصلی وجود دارد که او را از این جهت خارج از پست مدرن ها قرار می دهد ، آثارش گاهی شدیدا ساختار گراست، با اعتقاد به کلان روایت ها نیم نگاهی به فروپاشی آن ها ندارد ، گاهی شدیدا به رمانتیسیسم گرایش دارد و شعرهایش از ظرفیت هایی دیگری جز ظرفیت کلام استفاده نمی کند و ... گاهی اسامی فلسفی از سر و کول شعر حقیقت بالا می رود و این باعث ابهام و شاید پیچیدگی شود  خیلی ها شاید کلاس بیهوده بدانندش زیرا اسامی با خود تداعی های بسیاری از افکار و عقایدی که با اسامی گرده خورده به خاطر می آورد که در پسا غزل های حقیقت اثری از این تفکر نیست .تنها اشاره ای ست به یک اسم و بس ؛ حتی اگر به بهترین نحو هم اجرا شده باشد می شود آن سطر را تئوری دانست . البته شاید بشود از دیدی پست مدرن این مورد را توجیه کرد ( همچون جوابی که حقیقت می دهد : قرار نیست این اسامی با پیش زمینه و فضایی در شعر قرار بگیرد همین که خواننده با دیدن یک اسم یا یک نظریه ترغیب به خواندن درباره ی آن شود کافی ست )

از دیگر عیب های پست مدرنیست در ایران این است که در غرب پست مدرن ها هدف شان جذب مخاطب بیشتر بود اما در ایران متاسفانه – حال شاید به خاطر فرهنگ که با فرهنگ جامعه ما خوانایی ندارد – نه کلاسیک سرایان به آن ها عقیده ای دارند نه نسبتا مدرن ها و می توان گفت باعث فاصله گیری مخاطب از شعر نیز شده است . پست مدرنیست همچون ناحیه ای نامشخص میان مدرنیسم و فرهنگ عامه پسند تعریف می شود . شاید سطحی بودن ، مبتذل بودن و فاقد معنا بودن آثار شاعران به اصطلاح پست مدرن ایران را باید درک اشتباهی از چنین جایگاهی دانست .

* مصرعی از غزل سگ من

 دست دست نمی کنم پست مدر ...[ نیست ] مُر ...[ د‌َست ]

 با توجه به انتقاداتی که به پست مدرنیست شده است ، با توجه به اینکه سال  2001 را پایان              پست مدرنیست دانستند و با توجه به اینکه دیگر کمتر از این جریان زودگذر ، ناپایدار و مبهم                 حرفی به میان می آید هنوز هم هستند کسانی ( در ایران ) که با ادعای دلسوزی ادبیات به این جریان می پردازند ؛ البته این از این جا آب می خورد که وقتی پیروی از پست مدرنیست مد روز می شود           و بی اطلاعی ، نپذیرفتن یا عمل نکردن به آن عقب ماندگی ، تحجر ، واپس گرایی و ... قلمداد می شود ، وقتی این گونه اندیشه ای به صورت موج در می آید ، کمتر اندیشمندی هست که توانایی مقاومت در برابر آن را داشته باشد و بسیاری از اندیشمندان نیز با صدای حرکت امواج هم آوا می شوند . حرف آخر اینکه تقریبا از اواخر دهه ی 50 به این طرف چیزی به عنوان نقد لااقل در جریانات ادبی ایران حضور نداشته است و به نظرم این مهم ترین عامل برای رشد چنین جریاناتی است . با بوجود آمدن بستری برای نقد منصفانه بهتر می توان در مورد جریانات نو ظهور صحبت کرد و جلوگیری کرد از هرچیزی که به عنوان تئوری به خورد جوانان این مملکت می دهند . به جای اینکه هر روز واویلا راه بیندازیم که شعر امروز مخاطب ندارد یا با بحران مخاطب مواجه ایم فکری کرد تا فردا  پس فردا ها با ورود جریانات دیگری چون لیت مدرن ، آلترا مدرن ، زیستبوم ، پست پست مدرن و ... غزل لیت مدرن ها یا آلترا غزل ها با ادعای دلسوزی مرگ ادبیات ایران را اعلام نکنند ، و باشد که با ایرانیزه کردن چنین جریاناتی گامی برداشت به سوی قله های ادبیات جهان.

 

علی حاجیان زاده

  ٢٠/١٢/١٣٨٧

لينک
۱۳۸٧/۱٢/٢٧ - پسا غزلیون

   در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند   

wissen  ist  Macht

savoir  cَest  pouvior

knowledge is powr

and  I  know  that  I donَ t  know

قرار بود از الف الفبا(پسا در پسا غزل)شروع کنم اما بهتر دیدم بحث را از وجودیت الفبا((پسا غزل)) شروع!کنم. در ادامه بقیه ی الفبا را خواهم نوشت اگر خدا بخواهد... 

 

 

فلسفه در پسا غزل یا فلسفه ی پسا غزل یاپسا غزل رنسانسی دیگریا [می توانی هر نامی که دوست داری برایش بنویسی اصلا متن را آنطور بخوان که می خوانی!] 

 

چرا غزل؟

 

هر چند کلیت این چرا مورد توجه قرار دادن جزئیات بسیاری را می‌طلبد منتهی پرداختن به همه ی جزئیات از حوصله‌ی این متن خارج است. پس به این سوال از منظری که بیشتر دغدغه‌ی خود من و روزگار من است پاسخ می دهم:
از آن‌جا که من موقعیت جامعه و بالطبع جامعه نشینان! عصر ام را وضعیتی پست مدرن می‌دانم که برخی را قبلا ً هم، نوشته‌ام و نوشته‌اند، مثل ١ وضعیت جامعه ما با در هم آمیختگی شاخصه هایی مثل حضور هم زمان سنت و مدرن- هم زمانی وحتی هم مکانی قومیت ها، ایدئولوژی‌های سیاسی، مذهبی متفاوت وحتی مخالف!- تغییر منزلت دائمی ارزش‌ها و تبدیل ناگهانی/به معنای عدم طی دوره ی دیالکتیک لازم/هنجار به نا هنجار- تحت سیطره بودن توسط انواع رسانه‌های جمعی و... همه و همه آیا وضعیتی جز پست مدرن را نمایانگر است؟ و آیا برای انسان درون سنتی ایرانی که در جامعه‌ی بیرونی مدرن زده‌ی فعلی به تردیدی ناگزیر دچار شده وضعیتی جز وضعیت پست مدرن را می‌توان متصور بود؟ و اینجاست که تعریف تقریبا غلط عامه مبنی بر این‌که پست مدرن مرحله‌ای بعد از مدرن است تقریبا رد شده و جای خود را به پست مدرن وضعیتی ناشی از شکست مدرن است می‌دهد. و این اتفاقی است که در اکثر جوامع جهان سوم و البته ایران /به نحوی خواهی - نخواهی،بود- نبود/افتاده است" موقعیت امروز در وضعیت غزل و وضعیت امروز در موقعیت غزل را چنین می پندارم:
غزل نمی تواند پست مدرن باشد؟! پاسخ قریب به اکثریت جواب به چرای ما این است که چون غزل مجموعه‌ای ساختارمند


غزل نمی‌تواند پست مدرن باشد؟! پاسخ قریب به اکثریت جواب به چرای ما این است که چون غزل مجموعه‌ای ساختارمند است و پست مدرن
فرایندی ساختارگریز در واقع کنار هم بودن
 اینان غیر ممکن است

است و پست مدرن فرایندی ساختارگریز در واقع کنار هم بودن اینان غیر ممکن است و چون بودن یکی نفی دیگری ست ٢ ، پسا غزل، غزل پست مدرن یا هر ترکیب غزل و پست مدرن، پارادوکسیکال است. در نگاه ابتدایی وغیر تأویل گرا این جمله کاملا صحیح است اما اگر فقط کمی تأمل کنیم نماهای ندیده‌ی پست مدرن + غزل آشکارتر به چشم می آید. اجازه بدهید از مثال ساده و تکراری خودم استفاده کنم، فرض می کنیم شما انسان کاملا ً منظمی هستید و من بی نظم. حالا در نظر بگیرید یک جا به جایی یا بهتر بگویم یک اتفاق ساختاری در اتاق منظم شما و چهارچوب بی نظم من صورت بگیرد، کدامیک بیشتر دیده می شود و به بیان می رسد؟ مسلما ً اتفاق در ساختار منظم شما. داعیه‌ی من بر این است که پست مدرن در مجموعه‌ی ساختارمند غزل بیش از هر جای دیگر نمود عینی می یابد به زعم لیوتار "زیبا شناسی پست مدرنیته در ماهیت ناپایدار و متناقض اشکالی از هنر نهفته است که متناظرند با وضعیت ناهماهنگ و ناساز واره ی جامعه ی قرن بیستم".
به همه ی دلایلی که نوشتم /ننوشتم! غزل را بهترین قالب برای بیان/بود، امروز خودم (در اینجا من من، من شما، و من ایشان)جامعه و شعر می دانم.

و اما چرا پسا غزل؟


"فرم از نظر من آن چیزی است که شعر را در روبه روی خواننده قرار می دارد و حالت گریز از محتوای شعر می گیرد و آن را در برابر مخاطب نگاه می دارد تا او را در لذت و هوشیاری تمام به تماشای جلوه های توأم فرم و محتوا بنشاند. فرم به یک معنی روبه رو ، یعنی در برابر ، یعنی خاصیت ایستایی دادن به چیزی که می خواهد بگریزد. فرم ، یعنی ایستا دیدن، و در برابر بینش انسان جلوه های محتوا را نگاه داشتن و آنها را به صورت شاکله هایی پایدار و دائمی و ایستا دیدن. شعری که فرم دارد از سطح مسطح کاغذ تجاوز می کند، حجم پیدا می کند و صاحب شاکله و قد و قامت می شود، کلمات را مثل پرچمی بر می افرازد و به اهتزاز در می آورد؛ طوری که گویی می توان کلمات را عملا ً به صورت شکلی عمودی روی کاغذ دید. گویی کلمات بر روی کاغذ پهن نشده اند، بلکه شخصیت پیدا کرده اند و از کاغذ سر در آورده اند، قد راست کرده اند و ما را به سوی خویش دعوت می کنند."
« دکتر رضا براهنی / طلا در مس / ص ٣۶١»

با توجه به اینکه فرهنگ گذشته در شاکله ی فرم های مختلفی به ما می رسند ما نمی توانیم از اشکال فرهنگی فرم در بررسی های در زمانی آن جدا باشیم و تنها فاصله از خود تاریخ اتفاق می افتد . پس می توان اینگونه گفت که غزل تنها یک فرم در زمانی دارد و آن ساختار و اسکلت بندی آن است که می تواند تحت بررسی و چالش قرار بگیرد . هرگونه روند و تغییر در این چالش و تفکر در ذات ساختار غزل می تواند دچار نوعی دگردیسی ساختاری شود ولی هیچ گاه در طول تاریخی این بررسی ها غفلتی از ساختار غزل صورت نگرفته است که البته این غفلت تعمیم همان متفکرانی است در غزل ، که به اصطلاح روشنفکران همان شکل کلاسه شده ی ادبیات ما بوده است. و ما نام دیگری جز غفلت بر آن می گذاریم . جهشی که غزل را از چینش های عمودی خارج می کند و فرمی ایجاد می کند که مخاطب امروزین آن می تواند با تکیه به عدم شناخت خود از عروض و آهنگ درونی غزل تنها با در دست داشتن تعاریفی از شعر آوانگارد و پیشرو و ارائه ی خلاقیت در خوانش غزل به تعریفی دست پیدا کند که پیش ترها راهی برای رسیدن به آن عملا ً در دست نبود .

یک نمونه از این دسته آثار را می توان در جریانی نوظهور از غزل "پسا غزل" بررسی کرد. جریانی که در عمق بستارها و بسامدهای تاریخی چندصدساله، دست به نوعی هماهنگی در شکل ارائه ی سیستمی از شعر به نام غزل زده است که با هم در مکانیزم شعر آوانگارد جای دارد و هم غزل را وادار به نگاهی نو به خود کرده است . و به جرات می توان گفت : نگاهی پسانیمایی در اشاعه ی فرهنگی نوین از خوانش شعر کلاسیک ارائه داده است . که در حد و مرز یک رنسانس دیگر در ادبیات پهلو گرفته است. البته می توان با خوانشی موشکافانه و تدقیق در نحله های این ساختار تا نرم زبانی ، تفاوت های اساسی میان ژرف ساختارها آن با مقایسه ای تطبیقی ادبیات پیشاخودش کاملا ً به امر نیل پیدا کرد.
می دانیم که توجه به فهم زبان در بافتِ ارتباط ، کانون فهم امروزین ما از گفتمان است. البته در تعریفی جدید از گفتمان که یک قطعه ی بزرگ زبانی می باشد و دیگری به سازمان بندی اجتماعی محتواها در کاربرد (
function ) راه را برای ارجاع شاخصه های ادبی به ساختارهای نوظهور و متغییر هموار کرده است . این شکل از نگرش زبان شناختی توجه اش معطوف به ویژیگی های صوری قطعاتِ زبانی بزرگ از جمله است ، ویژگی هایی مانند بسامد واژه ها، ساختارهای نحوی، هم آوایی


با توجه به اینکه فرهنگ گذشته در شاکله‌ی فرم‌های مختلفی به ما می‌رسند ما نمی‌توانیم از اشکال فرهنگی فرم در بررسی‌های در زمانی آن جدا باشیم

واژگانی، نظم ساختاری خود متن، ساختارهای فراجمله ای مانند ساختار مبتدا – خبری سطور، ژانر و غیره می باشد که هر کدام از آنها را می توان با مقایسه ی رهیافتهای معنایی – ساختاری متون آرکائیک (غزل ، مثنوی ، رباعی ، دو بیتی و ... ) در فرایند درزمانی آن به خوبی روشن و توجیه نمود. داعیه ی من بر این است که: یکی از این جریانات که آغازگاه عصیان در برابر انعطاف ناپذیری قواعدِ سنتی دستوری است با تأکید خود بر فردیت احساساتِ نویسنده و قطعیت بخشی به هستی متن و به سوبژکتیویزه کردن این مفاهیم کمر بسته است؛ و گاه بر نقش ساختاری خود در غزل و گاه بر نقش پلات روایت و گاه بر حرکتی اپیستیمیک این جریان را در قالب خود به رفتاری بدل کرده که ناچارن به چیزی با نام «پساغزل» ختم می شود، که بنیادگر حرکتی انتزاعی از نوشتار و گفتار آرکائیک در شعر است. هرچند که در غایت خود را مدیون اهتمام همان شعر کهن و کلاسیک می داند اما همانطور که در مطلع نوشتار بدان اشاره شد تنها تاریخ را از منظر تأثیر گذاری فرهنگی آن در این رفتار مورد مطالعه قرار می دهیم و بس.

پسا غزل بخوانید

---------------------------------------
غزلی از مریم حقیقت:

٣٣ عدد مقدسی است

که چشمهای قشنگ مرا بزن پرسه
همینکه عاشق تو...‌‍‍‍‌‌‌ [ ...بس کن این اراجیفو
: چه خشگله. چه جوونه : بده به من لیفو]
حرم؟ سوار شو خانم [تو را نمی جنگم!]
صدای خیس زمستان،چقدر دلتنگم
مامان ! منم نرو برگرد فکر من هم باش
: عزیزکم، گل نازم، نکن قشنگم، کاش...
‌[می گن تا وقتی آب نریختی رو سرش همه ی صداها رو میشنوه
: نه بابا تا شب واسه همینه که یکی تا غروب پیشش می مونه]
چقدر سخته که بیـ/دار می شوم بی تو/؟
: کنار تخت رو پشتی لباس آبیتو-
- ببین نشسه تو دسش یه نامه هس بردار
نوشته دختر خوبم.../نگاه کن انگار
: چقدر چشم شما حرف می زند در من!
: پیاده می شوم آقا / مرا.../ کنار بزن
٣٣ آدم کج فهم‌ ِ کج سلیقه ی بد
٣٣ شعر که باید به نا کجا برسد
چرا نگاه نکردم کسی مرا رد شد
زمان به بودن تکرار من مقید شد
چه چشمهای قشنگی دل مرا لرزید
شبیه عشق، شبیه تو که نباید شد
به موج خیز نگاهت تمامیم لغزید
نگاه کردی و در من تمام شب مد شد
همینکه خواستم از تو عبور/می کردم
نگاه ملتهبت درد را... دلم سد شد
شبیه زخم که ٨٨ مرهم داشت
هزار ونهصد و بی انتها...مردد شد
نشست پشت پیانو شبیه دلتنگم
شبیه کشتی گهواره ای که مرقد شد!
چرا؟
the end وتو فکر می کنی اینبار
صدا، صدا، و... و تنها صدااااااااااااا که ممتد شد
کسی که هستی من را...دوباره بر می گشت
کسی که رفت نباشد دوباره آمد شد
چه فرق می کند اینکه مرا نمی بیند
چه فرق می کند اینکه مرا...ولی بد شد
صدای داغ موءذن سلام آقا جان!
...

[به جای من همه ی آنچه آرزو کردی              و از حریم غریبش گرفته ای بنویس]
کبوتری که نفس می کشیدمش/پر زد
دوباره عشق،دوباره طلای گنبد شد
وکاشت دست مرا پای حوض فیروزه
نوشت: مثل همیشه..و...سبز خواهد شد
۴ ساعتِ پروازِ...می پرم بی بال
٣٣ بار مرا غسل می دهد غسال!!!!!

------------------------------------------------

مولفی که مرد: مریم حقیقت


پی نوشت ها:

١ . آقای فدروس ساروی در مقاله ی "من یک پست مدرنم" قبل از من به بعضی از این نکات اشاره کرده اند.
٢ . البته اصراری بر نامی خاص و... ندارم اما باید توجه داشت به صرف استفاده از نامی ازجبر! به کار گیری المانهایی که نام به ما تحمیل می کند مبرا نیستیم که اگر چنین باشد نامی بی مسمی به اثر داده ایم و/...

یا علی

 

لينک
۱۳۸٧/٤/٢٢ - پسا غزلیون
پسا غزلیون